قرائت نبوی از جهان (۱۵) – سخن آخر: قرآن چیست؟

قرائت نبوی از جهان (۱۵) 

مقاله پایانی 

سخن آخر

قرآن چیست؟

۱٫ قرآن یک «متن» است. این متن «فهم نامه» ای است روایت گونه(Narrative Verstehen) با آهنگ اعتراف و گواهی.

۲٫ این فهم روایت گونه در «زیست جهان وحیانی» پدید آمده است.

۳٫ زبان این فهم نامه «استعاره» metapher است.

 مشغله اصلی صاحب این قلم «فهمیدن» است و نه «دانستن». از دانستن طرفی نبسته­ ام اما فهمیدن قدری من را به خود می­ آورد و آرامم می­ سازد. من همه موضوعات و مسائل فکری را از همین موضع می­ نگرم و با همین رویکرد به سوی آن ها می­ روم.

مقالات قرائت نبوی از جهان هم از چنین اشتغال ذهنی­ ای سربرآورده که یک مشغله فلسفی است.

فهم من از قرآن بر مفروضات ویژه ای درباب انسان و انسانیت و خصوصاً زبان انسانی متکّی است که بیشتر آن­ ها را فیلسوفان اگزیستانسیالیست طرح کرده­ اند. از جمله آن مبانی این است که بدون مفروضات پیشین هیچ متنی را نمی­ توان فهمید. رودولف بولتمان Rodolf Bultmann الهی­ دان پروتستان و اگزیستانسیالیست آلمانی در آغاز مقاله معروف خود با عنوان «آیا تفسیر بدون مفروضات پیشین ممکن است؟» که در سال ۱۹۵۷ منتشر شد، چنین می­ نویسد: «پاسخ این پرسش که آیا تفسیر بدون مفروضات پیشین ممکن است، «آری» است در صورتی که معنای بدون مفروضات، این باشد که مفسر نباید نتایج تفسیر خود را قبلاً مسلم بگیرد. بدون مفروضات، انجام شدن تفسیر بدین معنا نه تنها ممکن بلکه حتماً لازم است. امّا اگر معنای بدون مفروضات این باشد که مفسّر باید در برابر متن چون یک لوح پاک و سفید باشد که هیچ چیز در آن نیست، چنین وضعیتی ممکن نیست. هر مفسّری با انتظارات و پرسش های ویژه پیشین به متن روی می­ آورد و آن ها را به متن عرضه می­ کند. مفسر قبلاً درباره متن نظری دارد و فکر می کند آن متن با آن انتظارات و پرسش ­هایی که او دربرابر متن می­ گذارد سروکار دارد.»

صاحب این قلم بر این باور است که نه تنها قرآن بلکه همه متون تاریخ ساز دینی پاسخ­هایی برای نیازهای وجودی Existential انسان هستند.

در مقاله قرائت نبوی از جهان (۲) نوشته­ ام، زبان قرآن حکایت و روایت است. در مقاله ۱۴ علاوه بر تکرار این مدعا گفته ام زبان قرآن «استعاره» است. بدین ترتیب دو مفهوم کلیدی روایت و استعاره را بر مفهوم کلیدی «قرائت» که محور مقالات پیشین من بود اضافه کرده ام.

پیشتر گفته ­ام قرآن براساس «فهمی تفسیری» از حوادث و تحولات جهان به مثابه افعال خداوند شکل گرفته است و قرآن «فهم» است و نه اِخبار از واقعیات عالم خارج و نیز گفته ­ام این پیامبر اسلام است که این فهم را اظهار می­ کند و سخن می گوید و هیچ متنی به زبان انسانی از جای دیگر به او نمی­رسد. (۱)

اکنون هدف اصلی­ ام از نگاشتن این مقاله توضیح این دو مدعا است که قرآن «روایت» و «استعاره» است. این دو مدعا را زیر عنوان هایی که در آغاز مقاله آورده­ ام پی می­ گیرم.

نخست توضیح می­ دهم، متن چیست. سپس به معنای «فهم روایت گونه» Narrative Verstehen (روایت) می­ پردازم. آنگاه نشان می­ دهم، قرآن متن است و فهم نامه ای است با آهنگ اعتراف و گواهی.

متن را می­ توان چنین تعریف کرد:

متن از جمله های متوالی تشکیل می­ شود که از منظر دستور زبان و یا تشکیل یک تفکر با یکدیگر مربوط­ اند. یک متن، پیوندهای مرتبط با همِ یک افق ذهنی و پیوندهای یک «پارادایم» را نشان می­ دهد. (متن یک ساختار دارد.) متن آن «چنانکه هست»ها را گزارش می­کند (متن معنا دارد.) متن از یک قصد بیان کردن تبعیت می­کند و حیث التفاتی دارد.

متن «چیزی» را از طرف گوینده به شنونده یا خواننده خبر می دهد. (متن یک کنش ارتباطی و در نتیجه یک داده اجتماعی است.)

متن از «تداوم» برخوردار است و در طول زمان استمرار پیدا می کند.

متن­ ها برای فهمیده شدن سامان یافته ­اند. متن ها افق های فهمیدن و تفسیر باز می ­کنند. متن ها یک «فکر» را نشان می دهند. جمله ­هایی که صرفاً با «تداعی معانی» درکنار هم پیدا شوند متن نیستند چون یک فکر را نشان نمی­ دهند.

متن، چون آینه یک فکر است. «وحدت موضوعی» و نیز وحدت قصدی دارد. (به موضوع واحد مربوط است و از قصد واحد ناشی می شود.)

متن قاعدتاً یک موضوع اصلی و چند موضوع فرعی دارد. موضوع اصلی، هسته مرکزی متن است. موضوعات فرعی در یک ارتباط درجه­ بندی شده با موضوع اصلی قرار دارند. موضوع اصلی متن، آن است که بتوان سایر موضوعات متن را با تحلیل هرچه بیشتر قانع کننده به آن موضوع بازگرداند.

موضوع اصلی متن، در واقع همان است که ماتِن متن آن را همّ و غمّ خود قرار داده است. ماتِن متن ممکن است خودگویی، دگرگویی یا جهان گویی کند. (۲)

 

فهمیدن روایت گونه Narrative Verstehen (روایت) چیست؟ (۳)

پاره­ ای از ویژگی های اساسی روایت را در اینجا بیان می­ کنم. روایت آن است که شنونده یا خواننده آن، تجربه می­ کند گوینده یا نویسنده ای آنچه را در گذر زمان به تدریج هویدا می­شود -چون برای او مهّم است- دنبال می­ کند و حکایت می­ کند. در فعل گفتاری روایت، آنچه به تدریج هویدا می­ شود به حال خود گذاشته می­ شود تا اتفاق بیافتد. خواننده یا شنونده روایت نیز به حال خود گذاشته می شود که اتفاقات را تعقیب کند یا نکند. آنچه روایت می شود همیشه یک «تاریخ» است که کسی قبلاً از آن آگاه نبوده و قبلاً آن را نشنیده است. روایت برای خواننده یا شنونده «به کلّی» تازه است و به همین جهت او را مخاطَب می سازد و برای او مهّم جلوه می­ کند. حادثه­ هایی که از هرگونه «جبر» آزاد هستند چون افعال الهی تنها با زبان روایت قابل بیان هستند.

روایت، تجربه بی ­زبان و خاموش راوی از زمان را برملاء می­ سازد و آن را در صورتی مشخص و معیّن در می­ آورد و جلو چشمان خواننده قرار می­ دهد.

پشت صحنه زمانی بودن انسان، «فهمیدن روایت گونه» Narrative Verstehen انسان از خود قرار دارد؛ هر گونه «درجهان بودن» Dasein یک فهم روائی بنیادین است که ریشه همه روایت ها است. روایت تنها یک «پدیده زبانی» نیست. روایت بنیاد ممکن شدن «فهمیدن» است. «فهمیدن روایت گونه» در لحظاتی اتفاق می افتد که کسی روایت کردن آغاز می کند. آنچه روایت می شود، با پیدایی و نا پیدایی لحظات گذران زمان پیدا و ناپیدا می شود. تنها آنچه وقوع آن چنین است قابل روایت کردن است. بنابراین تمام روایت ها چه تاریخی و چه تخیّلی، خود را امری در گذر زمان نشان می دهند و بدین ترتیب روایت کردن و تجربه زمان دو رویه یک واقعیت اند. راوی همان هنگام که روایت می کند، زمان را تجربه می کند.

آنچه یک متن روائی نشان می دهد «کنش»هایی است که هدف هایی دارند که از انگیزه های یک ذهن کنشگر ناشی می شوند. آن ها در «وضعیت»ها و «شرایط» مشخص و معیّن پدید می آیند و در تبادل با کنش های دیگر شکل می گیرند. زیرا کنشگری تنها در ارتباط با کنش های دیگران میسّر می شود.

این کنش ها که متن روائی آن ها را نشان می دهد، یا به موفقیت می رسند یا به شکست می انجامند. سامان یابی آن ها به گونه ای است که پاسخ چنین پرسش هایی را می دهند: چه کسی؟ چگونه؟ چه؟ چرا؟ با چه کسی؟ علیه چه کسی؟ …

تعیین کننده این است که در روایت تنها کنش هایی به چشم می خورند که با مجموعه روایت قابل پیوند خوردن اند. اگر روای آن «نخ» را که همه آن کنش ها را به هم پیوند می دهد با کمال تسلّط در دست داشته باشد و هنرمندانه آن را بکشد، خود نیز ماهرانه دنبال آن حرکت خواهد کرد.

آنچه روایت می شود ممکن است یک تاریخ واقعی باشد و ممکن است تاریخ خیالی باشد که راوی آن را می سازد. در هر دو صورت مقوِّم روایت، تحرّک راوی در زمان حال است با فهمی روائی از روایت خود. راوی همیشه یک «زیست جهان» دارد که خود را در آن می فهمد. این زیست جهان، فهم بنیادین و پیشاپیش راوی از در جهان بودن Dasein خود است. نگاه راوی در روایت از این زیست جهان آغاز می شود و چشم های او به رنگ این جهان است.

متن روائی تخیّلی چنان متنی است که یک «جهان» را از خود بیرون می فرستد که می توان آن را «جهان متن» نامید و در آن زیست.

امّا روایت های متون دینی که یکی از اقسام روایت است ویژگی های مخصوص به خود دارند.

کنش هائی که در این روایت ها دیده می شوند برای راوی اهمّیت «وجودی» Existential دارند. این روایت ها در عین روایت بودن، «اعتراف» و «گواهی دادن» هم هستند. در این روایت ها Existenz راوی یک «گواه» است که معترفانه شهادت می دهد و به Existenz مخاطب «اخطار» می کند! این روایت ها نشان می دهند راوی برای آن کنش ها که ابداع خیال خود او است «حقانیّت» تجربه می کند و خود را تسلیم آن ها کرده است و خود را از آن ها و با آن ها باز می فهمد. این ویژگی در روایت های کتاب های مقدّس کاملاً مشهود است. در این گونه روایت ها چیزی واقعا اتفاق می افتد که بیش از «خیال» است. (۴) 

پس از این توضیحات به سخن اصلی خود باز می گردم:

 

  1. ۱٫       قرآن یک متن است و این متن فهم نامه ای است روایت گونه با آهنگ اعتراف و گواهی

 

نخست باید بپرسیم:

محتوای مجموعه قرآنی بیش از هر چیز چیست؟ اِخبارهایی از واقعیت خارجی؟ استدلال هایی برای اثبات مدعاهائی؟ موعظه ها و نصحیت هائی برای پندگیرندگان؟ انذارها و تبشیرهایی برای مؤمنان؟ امر و نهی هایی برای بندگان؟ نقل حالات و رؤیاهای پیامبران؟ تداعی معناهائی بی هدف که آن ها را نه متن می توان نامید و نه روایت؟ تجربه هائی از تسبیح موجودات؟ دعاهائی از پاکان و صالحان؟ صحنه هائی تخیّلی و در عین حال مشهود؟ یا مخلوطی از همه این ها که متن واحدی از آن ها به وجود نیامده است؟ یا اینکه:

این مجموعه، گرچه همه آنچه را گفتیم دارد اما بیش از آن هاست. این مجموعه یک موضوع اصلی دارد که غیر از آن هاست و آن موضوع اصلی خداوند است. این مجموعه بیش از هر چیز یک سلسله کنش ها و واکنش ها میان خدای قادر و متعال و انسان جدال گر و خطاکار را در وضعیت های متفاوت نشان می دهد که از آن ها یک تاریخ بوجود می آید، تاریخی که در آن خداوند و مؤمنان پیروز می شوند و کافران و معاندان شکست می خورند. در این مجموعه از چه کسی؟ چه و چرا؟ و با چه کسی؟ و علیه چه کسی؟ سخن می رود. این مجموعه یک «فهمیدن روایت گونه» است. صاحب این قلم این چنین می اندیشد و قرآن را «فهم نامه ای روایت گونه» می داند.

برای رسیدن به این مدعّا حداقل یک بار، مرور با دقّت در سراسر قرآن ضروری است. در این مقال مجال این کار نیست امّا سعی می کنم به اختصار، مضمون هائی از قرآن را که در سراسر آن پخش شده در اینجا بیاورم، که این مدعّا را اثبات می کند.

مجموعه قرآنی بیش از شش هزار و ششصد و اندی «آیه» است. در این مجموعه آن نام که بیش از هر واژه دیگر تکرار شده است نام «الله» است، تقریباً ۲۶۰۰ بار. در ۱۰۰۰ مورد دیگر هم واژه «ربّ» تکرار شده که منظور از آن هم «خداوند» است. وقتی صفحات یک قرآن ۵۰۰ صفحه ای را ورق می زنیم به طور متوسط در هر صفحه ۷ بار واژه الله یا ربّ را می بینیم. این وضعیت به ما اجازه می دهد با معیارهای تحلیل متن، «الله» را محور اصلی این مجموعه به ظاهر ناهمگون بدانیم و آن را «خدانامه» نام نهیم و بگوییم این مجموعه به شکل های مختلف از خداوند سخن می گوید و موضوع واحد دارد.

این مجموعه که از کنار هم گذاشتن متن های گوناگونِ زمان های متفاوت پدید آمده خود یک متن واحد گشته است.

اما بلافاصله این پرسش مهّم پیش می آید که سخن گفتن از خدا در این متن چگونه شکل می گیرد؟ ما پاسخ این پرسش را در آیه هائی از قرآن جستجو می کنیم که نام «الله» در آن ها هست. دقت کافی در این آیات نشان می دهد در آن ها از خداوند توصیف به عمل نمی آید بلکه از خدا حکایت می شود. این افعال گوناگون خدا است که هزارها بار در این آیات از آن سخن می رود و این کار، حکایت است. سخن از این است که خداوند چنین و چنان کرد و می کند و چنین و چنان گفت و می گوید و چنین و چنان خواست و می خواهد. این کنش های خداوندی یک نقطه مقابل دارد و آن واکنش های انسان است. در این کنش ها و واکنش ها یک تاریخ پرداخته می شود که در آن خداند و مومنان پیروز می شوند و انسانهای معاند شکست می خورند! نگارنده این سطور چنان می فهمد که این تاریخ، با آفرینش آدم آغاز می شود و با کنش ها و واکنش های خدا با انسان در دنیا ادامه می یابد و با برپا شدن دادگاه الهی در صحنه قیامت، نزول شکوهمند مومنان در بهشت و دخول حسرت بار و شرمگنانه معاندان در دوزخ پایان می یابد! نگارنده این سه بخش از روایت قرآنی را زیر سه عنوان در این مقاله بررسی می کند: ۱- روایت(تاریخ) آغاز می شود. ۲- روایت(تاریخ) ادامه می یابد. ۳- روایت(تاریخ) پایان می پذیرد.

روایت(تاریخ) آغاز می شود:

تصویر اول از آفرینش آدم

«و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من گمارنده جانشینی در زمینم، گفتند: آیا کسی را در آن می گماری که در آن فساد می کند و خون ها می ریزد؟ حال آنکه ما شاکرانه تو را نیایش می کنیم و تو را به پاکی یاد می کنیم. فرمود: من چیزی می دانم که شما نمی دانید. و همه نام ها را به آدم آموخت، سپس آن ها را به فرشتگان عرضه داشت و گفت اگر راست می گویید به من از نام های ایشان خبر دهید. گفتند: پاکا که توئی، ما دانشی نداریم جز آنچه به ما آموخته ای، تو دانای فرزانه ای. فرمود: ای آدم آنان را از نام هایشان خبر ده و چون از نام هایشان خبرشان داد، فرمود: آیا به شما نگفتم که من ناپیدای آسمان ها و زمین را می دانم و آنچه را آشکار می دارید و آنچه را پنهان می داشتید می دانم؟ و چون به فرشتگان گفتیم بر آدم سجده برید، همه سجده بردند جز ابلیس که سرکشید و کبر ورزید و از کافران شد. و گفتیم: ای آدم! تو و همسرت در بهشت بیارامید و از (نعمت های) آن از هر جا که خواستید به خوشی و فراوانی بخورید، ولی به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد. سپس شیطان آنان را به لغزش کشانید و از جایی که بودند آواره کرد و گفتیم پایین روید؛ برخی دشمن برخی دیگر و در روی زمین تا وقت معیّن آرامشگاه و بهره مندی دارید. آنگاه آدم کلماتی را از پروردگارش فراگرفت. (خداوند) از او درگذشت، چه او توبه پذیر و مهربان است. گفتیم همه از آن بهشت بیرون روید. آنگاه اگر رهنمودی از من برای شما آمد کسانی که از رهنمودم پیروی می کنند بیمی برایشان نیست و کسانی که کفر ورزیدند و آیات ما را دورغ انگاشتند دوزخی هستند و جاودانه در آنند.» (۲۹-۳۹/۲)

تصویر دوم از آفرینش آدم

«و شما را آفریدیم و آنگاه که به صورت کامل آراستیم به فرشتگان گفتیم به آدم سجده برید، همه سجده کردند جز شیطان، خداوند به شیطان گفت وقتی فرمان سجده دادم، چه چیز مانع از سجده تو شد؟ شیطان پاسخ داد که من از آدم بهترم، مرا از آتش آفریده ای و او را از خاک. خداوند به شیطان گفت: از مقام خود فرو آی! ترا نرسد که کبر و نخوت ورزی، بیرون شو که تو دیگر از فرومایگان شدی. شیطان گفت پس مرا تا روزی که خلایق برانگیخته شوند مهلت ده. خداوند فرمود که مهلت خواهی داشت. شیطان گفت چون تو مرا گمراه کردی، من نیز بندگان تو را از راه راست گمراه گردانم. من از پیش روی و پشت سر و از طرف چپ و راست آنان در می آیم و تو بیشتر آنان را شکرگزار نخواهی یافت. خداوند گفت بیرون شو که تو رانده درگاه مایی. من همه فرزندان آدم را که پیروی تو کنند به دوزخ می برم و آنجا را از آنان پر می سازم. و ای آدم! تو و همسرت در بهشت مسکن گزینید و از آنچه در آن است، هرچه می خواهید، بخورید، اما به این درخت نزدیک نشوید وگرنه ستمگر می گردید. پس از آن شیطان به وسوسه، آدم و همسرش را فریب داد تا زشتی های پنهانی آنان آشکار شود. شیطان به آنان گفت پروردگارتان به این سبب شما را از نزدیک شدن به این درخت نهی کرد که مبادا دو فرشته شوید یا عمر جاودان یابید! او برای آنان سوگند یاد کرد که خیرخواه آنهاست. پس با این دروغ آن دو را فریب داد تا که آدم و همسرش از آن درخت چشیدند و زشتی های آن ها آشکار شد. آنان بر آن شدند با برگ درختان بهشت آن زشتی ها را بپوشانند. در این هنگام، پروردگار، آدم و همسرش را صدا کرد و گفت آیا شما را از نزدیک شدن به این درخت نهی نکردم و به شما نگفتم که شیطان دشمن آشکار شماست؟! آدم و همسرش گفتند پروردگارا! ما بر خویش ستم کردیم، اگر تو ما را نیامرزی و بر ما رحم نکنی ما برای ابد از زیانکاران خواهیم شد. خداوند گفت از بهشت فرود آیید، برخی دشمن برخی دیگر، شما تا زمانی معین در زمین مستقر می شوید و از آن بهره می برید، در آن می زیید و در آن می میرید، و از آن بیرون آورده می شوید…. ای فرزندان آدم! مبادا شیطان شما را فریب دهد چنانکه پدر و مادرتان را از بهشت بیرون کرد و پوشش آن ها را از تن آن ها درآورد و زشتیهای آن ها را نشانشان داد، شیطان و وابستگانش شما را می بینند به گونه ای که شما آن ها را نمی بینید. ما شیطانها را دوستداران ایمان نیاوران قرار داده ایم. هنگامی که کار زشت می کنند می گویند ما پدرانمان را اهل این کار یافته ایم و خداوند ما را به آن امر کرده است. بگو خداوند به اعمال زشت امر نمی کند، آیا عمل و نادانی خود را به خدا نسبت می دهید؟ بگو پروردگار من به عدل فرمان داده است. فرمان داده که هنگام عبادت به محضر او روی آورید و او را از سر اخلاص بخوانید. شما چنانکه خداوند در روز اول شما را آفرید به محضر او باز می گردید، گروهی هدایت یافته و گروهی گمراه گشته. گمراهان از خدا اِعراض کردند و شیطانها را دوست خود گرفتند و می پندارند که هدایت یافته اند!» (۱۱-۳۰/۷)

 

روایت(تاریخ) ادامه می یابد: 

«خداوند پیامبران را برانگیخت و مومنان را هدایت کرد»(۲۱۳/۲)

«خدا ولی مؤمنان است و آنان را از تاریکی ها به روشنائی می رساند. خدا آیات خود را آشکار می کند شاید شما تفکر کنید.» (۲۲۶/۲)

«آدمیان یک گروه بودند، خداوند پیامبران را برانگیخت تا مژده دهند و بیم رسانند. با آنان کتاب حق فروفرستاد تا در اختلاف آدمیان داوری کند. اما آنانکه کتاب دریافت کردند از روی تمرد درباره کتاب اختلاف افکندند، خداوند در آن اختلاف، مومنان را به آنچه حق بود هدایت کرد. خداوند هرکس را که خواهد به صراط مستقیم هدایت می کند»(۲/۲۱۳)

«خداوند کسی را به بیش از توان و طاقت او مکلّف نمی کند.» (۲۸۶/۲)

«خداوند بر مؤمنان منّت گذاشت و از میان آنان رسولی از خود آنان برانگیخت» (۱۶۴/۳)

«خداوند به آنانکه ایمان آوردند و نکوکار گردند آمرزش وعده داده است.» (۹/۵)

«خداوند آنچه را بخواهد می آفریند او بر همه چیزی تواناست.» (۱۷/۵)

«خداوند هر که را بخواهد گمراه می سازد و هر که را بخواهد در صراط مستقیم قرار می دهد.» (۳۹/۶)

«خداوند با کلمات خود حقانیّت حق را تثبیت می کند و نسل کافران را بر می اندازد.» (۷/۸)

«خداوند اصرار می کند که کار خود را به اِتمام رساند گرچه کافران نخواهند.» (۲۲/۹)

«خداوند آفرینش را آغاز می کند و بار دیگر آن را باز می آفریند.» (۳۱/۱۰)

«خداوند همواره و همیشه برنامه های خود را پیش می برد اما بیشتر انسان ها این را نمی دانند.» (۲۱/۱۲)

«خداوند حق و باطل را با هم درگیر می کند.» (۳/۱۷)

«خداوند آنچه را نخواهد محو می سازد و آنچه را بخواهد برقرار نگاه می دارد خداوند برای انسان ها مثال می آورد، باشد که آنان (حقیقت را) به یاد آورند.» (۲۵/۱۴)

«آیا آن کسان که مکّارانه زشت کاری می کنند از اینکه خدا آن ها را در زمین فرو برد در امان هستند؟» (۴۵/۱۶)

«خداوند گفته است (هرگز) دو معبود نگیرید، قطعا معبود (واقعی) فقط یک معبود است.» (۵۱/۱۶)

«اگر خداوند می خواست تمام انسان ها را یک امّت قرار می داد ولی …» (۱۰۱/۱۶)

«خداوند پیامبران نسل آدم را مشمول اِنعام خود ساخت.» (۵۸/۱۹)

«خداوند کسانی را که به یاری او می شتابند قطعاً یاری می دهد.» (۴۰/۲۲)

«خداوند از فرشتگان و انسان ها رسولان می گزیند.» (۲۷۵/۲۲)

«آن کس که خداوند به او روشنائی نمی دهد روشنائی دیگری ندارد.» (۴۰/۲۴)

«آیا نمی بینید خداوند چگونه آفرینش را آغاز می کند و سپس آن را باز می گرداند؟ او سپس نشأه آخرت را ایجاد می کند. قطعاً خداوند بر هر آفرینشی توانا است.» (۲۰/۲۹)

«خداوند از همه موجودات مراقبت می کند.» (۵۲/۳۳)

«خدا از آسمان و زمین به شما روزی می رساند.» (۲۴/۳۴)

«خداوند شما را از خاک سپس از نطفه آفرید و آنگاه شما را زوج های یکدیگر ساخت.» (۱۱/۳۵)

«هیچ چیز در آسمان ها و زمین، خدا را ناتوان نمی سازد.» (۴۴/۳۵)

«خداوند هنگام مرگ انسان ها، نفس های آن ها را تحویل می گیرد.» (۴۲/۳۹)

«خداوند آن کسی است که زمین را قرارگاه شما قرار دد و آسمان را برافراشت، صورت های شما را پرداخت و آن ها را زیبا پرداخت و شما را از مواد پاکیزه روزی داد…» (۶۴/۴۰)

«پس از آن شما را می میراند و سپس زنده می کند.» (۴۰/۳۰)

«خداوند آن کس است که براساس حق کتاب و میزان را نازل کرد.» (۱۷/۴۲)

«خداوند باطل را محو می سازد و با کلمات خود، حق را سرپا نگاه می دارد.» (۲۴/۴۲)

«خداوند از سه طریق با بشر سخن می گوید: از طریق وحی یا از پشت حجاب، یا فرستادن فرستاده ای که آنچه را که خدا می خواهد با اذن او به آن بشر وحی می کند.» (۵۱/۴۲)

«خداوند به شما حیات می بخشد، سپس شما را می میراند و پس از آن همه شما را در روز قیامت گرد می آورد.» (۶۱/۴۵)

«خداوند نوشته است من (خدا) و رسولان من پیروز خواهیم شد. قطعاً خدا با قوّت و با عزّت است.» (۲۱/۵۸)

«خدا روشنائی بخشی خود را اتمام می کند گرچه کافران نپسندند.» (۸/۶۱)

«هرچه را پنهان سازید و یا آشکار کنید خدا می داند. او از درون سینه های بسیار آگاه است.» (۴/۶۴)

«خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید.» (۳۳/۳)

«خداوند در حق بندگان ستمگری نمی کند. خدا مشرک را نمی آمرزد اما جز آن همه گناهان را برای آنانکه نخواهد می آمرزد.» (۱۱۶/۴)

«بدانید که خدا میان انسان و قلب او حائل می شود.» (۲۴/۸)

«اگر در پیشگاه خداوند پارسائی کنید، او معیار تشخیص حق از باطل را به شما می دهد و زشت کاری های شما را می پوشاند و شما را می آمرزد خدا صاحب فضل با عظمت است.» (۲۹/۸)

«خداوند وضعیت هیچ قومی را پیش از آنکه خود آن را تغییر دهند تغییر نمی دهد.» (۱۳/۱۱)

«خداوند هیچ ستمی به مردمان روا نمی دارد. آنان خود به نفس های خود ستم می کنند.» (۴۴/۱۰)

«خداوند به عدل و احسان و رسیدگی به نزدیکان فرمان می دهد و از فحشاء و منکر نهی می کند. (خدا) شما را پند می دهد باشد که حقیقت را به یاد آورید.» (۹/۱۶)

«خدا (بدون وقفه) کار خود را به سامان می رساند، او برای هر چیزی قدر و اندازه ای قرار داده است.» (۳/۶۵)

«خدا با دانش خود هرچیزی را احاطه کرده است.» (۱۲/۶۵)

«ما هم به مؤمنان مدد می رسانیم و هم به کافران، بخشش پروردگار تو مرز ندارد. کافران گمان نکنند آنچه با آنان می کنیم به سود آنان است. ما آن چنان می کنیم تا پلیدی آنان بیشتر شود.» (۱۷۸/۳)

«آیا نمی بینید که خداوند آنچه را در آسمان ها و زمین است را بر شما مسخّر گردانیده و نعمت های ظاهری و باطنی اش را برای شما گسترده است؟» (۲۰/۳۱)

«همه تان پیش خداوند می روید و آنگاه او شما را از حقیقت اختلاف هایتان آگاه می کند.» (۴۸/۵)

«همه تان پیش خداوند می روید، و آنگاه او شما را از حقیقت آنچه عمل می کردید، آگاه می کند.» (۱۰۵/۵)

«کسانی را که برای ما جهاد کردند به راه خودمان هدایت می کنیم.» (۶۹/۲۹)

«فرمان راندن در آسمان ها و زمین مخصوص خداست.» (۴۲/۲۴)

«خدا مردمان را بر فطرت دین سرشته است.» (۳۰/۳۰)

«ما امانت خود را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم. آن ها نتوانستند بار این امانت بکشند و از آن اندیشه کردند (اما) انسان آن بار را برداشت. او چه ستمگر و نادان است!» (۷۲/۳۳)

«بگو ای خدای معبودی من! تو مالک همه فرمانروائی هستی. هر که را خواستی فرمانروائی می بخشی و از هر که خواستی فرمانروائی را می گیری، هر که را خواستی عزّت می بخشی و هر که را خواستی ذلیل می گردانی. تمام خیر در دست تو است تو به آن کس که می خواهی روزی بی حساب می رسانی.» (۲۷/۳)

«همه به سوی خداوند باز می گردند. این وعده حق خدا است. او آفرینش را آغاز می کند و سپس آن را برمی گرداند تا آن کسان را که ایمان آوردند و نکوکار گشتند بر اساس عدل پاداش دهد. اما آنان که کفر ورزیدند…» (۴/۱۱۰)

«ما آسمان ها و زمین و ما بین آن ­ها را به بازیچه نیافریده­ ایم… بلکه حق را بر باطل می­کوبیم و آن را فرو می­ شکافد، آنگاه نابود می­ گردد…» (۲۱/۱۳)

«هر مرد و زن که مؤمن باشد و نکوکاری ­کند ما او را با زیستن پاکیزه زنده می گردانیم…» (نحل/۹۷)

«و سرنوشت هر انسانی را به گردن خود او پیوسته­ ایم، و روز قیامت کارنامه­ ای برای او بیرون می­ آوریم که آن را بار گشوده می­یابد. او را گوییم کارنامه ­ات را بخوان که امروز حسابگری خود تو برای خودت کافی است.» (۱۳/۱۷)

«ای انسان چه باعث شد که در برابر پروردگار کریم خود مغرور گشتی و نافرمانی او کردی» (۶/۸۲)

«خدا مؤمنان را در زندگانی دنیا و نیز در آخرت به سخن استوار، پایدار می دارد و خداوند ستمکاران را بیراه می­ گذارد و خداوند هرچه خواهد همان تواند کرد.» (۲۷/۱۴)

 

روایت(تاریخ) پایان می یابد:

«آدمیان، عظمت و حرمت خداوند را آن چنانکه هست، نشناختند، در روز قیامت سراسر زمین در چنبر قدرت بی انتهای اوست. آسمان ها در دست او در هم پیچیده اند. او منزه و متعالی است از پندارهای مشرکان! در شیپور دمیدند و هرکه در آسمان ها و زمین است جز آنکه خدا خواست، فریادزنان از خود بی خبر گشت. سپس یک بار دیگر در آن دمیدند که ناگهان همه به پا خاستند و نظاره کردند. زمین با نور خداوند روشن گردید. کتاب ها (نامه های اعمال) را در پیشگاه عدل الهی نهادند و پیامبران و گواهان را آوردند. آنگاه بر اساس حق، داوری به عمل آمد و هیچ کس مورد ستم قرار نگرفت. هر نفسی نتیجه اعمال خود را بازیافت که خدا بیش از هرکس از اعمال آدمیان آگاه است.

کافران فوج فوج به دوزخ رانده شدند. وقتی به آن رسیدند درهای جهنم باز شد و نگهبانان آن به کافران گفتند: آیا رسولانی از جنس خود شما به سوی شما نیامدند و آیات پروردگارتان را بر شما نخواندند و از چنین روزی شما را بیم ندادند؟! کافران گفتند: آری آمدند! اما ما کافر بودیم و عذاب بر کافران قطعی شده بود. به آن ها گفته شد از درهای دوزخ به دورن آن روید و جاودانه در آن بمانید، منزلگاهی زشت برای کبرورزان!

(اما) پارسایانِ خداوند، فوج فوج به سوی بهشت رانده شدند، وقتی به آن رسیدند درهای بهشت باز شد و نگهبانان آن به پارسایان گفتند: سلام ما بر شما باد! شما پاکیزه شدید، در بهشت اندر آیید و جاودان در آن بمانید! پارسایان گفتند ستایش آن خدای را است که به وعده خود(در حق ما) عمل کرد و ما را وارث زمین گردانید تا در هر جا از بهشت که خواهیم منزل گزینیم، چه نیکوست پاداش اهل عمل! فرشتگان را می بینی که گرداگرد عرش الهی درآمده اند و با ستایش خدا او را تسبیح می کنند. داوری نهایی در میان آدمیان به پایان رسید و این گفتار همه جا را فراگرفت که ستایش فقط آن خدای را راست که پروردگار همه جهان ها است» (۴۰/۷۵-۶۷)

این صحنه که با زیبایی هر چه تمام به تصویر کشیده شده پایان روایت قرآنی است.

 

این آیات که از سراسر قرآن در اینجا آوردم، استخوان­ بندی­های اصلی متن قرآن است که اعضاء گوناگون پیکر متن را از نظر مفهومی به یکدیگر وصل می­ کنند. بخش اعظم قرآن، خصوصاً تفصیلات رسالات پیامبران و سرنوشت اقوام آن­ ها که بخش عظیمی از قرآن به آن ها اختصاص یافته، شرح و بسط موردی مضمون­های کلّی آن آیات است که دربالا آورده شد.

این وضعیت به وضوح سه موضوع را نشان می­دهد. اولاً؛ نشان می­ دهد موضوع و محور قرآن بیان فعالیت علی الاطلاق خدا در صحنه هستی است. (لامؤثر فی الوجود الاّ الله) آن­ ها به شنونده و خواننده می­ فهمانند موضوع اصلی قرآن «خدا و افعال او» است. آن­ ها یک فکر واحد و قصد واحد و همّ و غمّ واحد القاء می­کنند. پس آن­ ها یک متن تشکیل داده ­اند.

ثانیاً آن آیات که آوردم یک تاریخ روایت می­ کنند. تاریخی که با خود روایت پرداخته می ­شود. تاریخی که در آن، خدا کنشگر علی الاطلاق و دائماً پیروز صحنه است و انسان جدال­گر و خطاکار، کنشگر دائماً بازنده و ناتوان آن صحنه! «والله غالب علی امره، کتب الله لاغلبّن انا و رسلی»

گویی این تاریخ با آفریدن انسان آغاز می­ شود و با گذر از دوران­های فراوانِ کنش های خداوند و واکنش های انسان، عاقبت با حضور شرمسارانه انسان در پیشگاه خدا در صحنه قیامت و حساب­کشی بسیار دقیق خدا از وی، با ورود مؤمنان به بهشت جاودان، و دخول معاندان در دوزخ جاودان پایان می ­یابد و پس از آن دیگر تاریخی در کار نیست که «و آخر دعویهم فیها ان الحمدُ لله رب العالمین»!

این تاریخ که در قرآن روایت می­ شود فهمیدن روایت­ گونه راوی از روایت خود است. راوی با پدیدآوردن این روایت در زمان حال، یک «فهمیدن» پدید می­ آرود که فیلسوفان هرمنوتیک آن را فهمیدن روایت­گونه Narrative Verstehen نامیده­ اند. این فهمیدن متعلَّقی در جهان خارج ندارد و همه آن در تخیّل راوی صورت می­ بندد.

ثالثاً آن آیات، آهنگ اعتراف و گواهی دارند. راوی خاضعانه در مقام اعتراف و گواهی دادن به مضمون روایت است. او در Existenz خود اسیر و گرفتار یا عاشق و دلداده پدیدارهای روایت است. در اینجا واقعاً چیزی اتفاق می­ افتد که بیش از تخیّل است. راوی خود را تسلیم کرده و از دیگران تسلیم می­ طلبد گوئی از افق خیال راوی حقیقتی سربرآورده که بیش از خیال است.

این مهمان تازه همان «حقانیّت» است. حقانیّت آنچه در خیال راوی پدید آمده است. راوی به این حقانیّت اعتراف می­ کند و گواهی می­ دهد که این حقانیّت آشکار شده است و او شاهد آن است.

این آهنگ گواهی دادن که از سراسر آیات مورد نظر شنیده می شود در آیه ۱۸ از سوره ۳ خود چنین به روایت در آمده است: 

«خداوند گواهی داد که جز او معبود دیگری نیست. فرشتگان و دانایان نیز چنین گواهی دادند. این گواهی ها بر اساس عدل است. معبودی جز او نیست، او که با عزت است و با حکمت»

این گواهی دادن ها از صحنه های بسیار زیبای روایت قرآنی است. روایتی که محتوای تاریخیش کنش های خداوند و واکنش های انسان است. این روایت صحنه بروز و ظهور این گواهی هاست. این روایت قرآنی در جای دیگر چنین می گوید:

«این چنین شما را امت میانه قرار دادیم تا برای آدمیان گواه باشید و هم رسول خدا گواه شما باشد»(۲/۱۴۳)

این اعتراف و گواهی همان است که در میان مسلمانان به شکل دو جمله شهادتین در آمد: «اشهد ان لا اله الاّ الله» و «اشهد انّ محمداً رسولَ الله» دو جمله­ ای که نماد مسلمان بودن شناخته شد.

پس من مجاز هستم که بگویم:

قرآن یک متن است و این متن «فهم­ نامه­ ای» است روایت­ گونه Narrative Verstehen از فعالیّت­ علی الاطلاق و دائماً پیروز خدا و مومنان و شکست دائمی انسان­های متمرّد و معاند در تاریخِ کنش و واکنش های خدا و انسان در تخیّل نبوی یک پیامبر راوی. این متن آهنگ اعتراف و گواهی دارد.

 

آنچه نمی توانیم بگوییم!

قرآن را تنها در صورتی می­ توانیم روایت بنامیم که آن را ناظر به کنش و واکنش­های ذهن­های صاحب قصد و هدف بدانیم (مثلاً خدا و انسان). طبق تحقیقات Paul Ricour در کتاب زمان و روایت، محاکات سه­ گانه mimesis اساس یک متن روائی است و این محاکات در گرو کنش­ ها و واکنش­ های قصد شده و با هدف است که در تخیّل راوی، یک تاریخ پدید می­ آورد. اگر کسی تحولات یک صحنه آتشفشان را که ناظر آن­ها است نقل کند، این شخص روایت نمی­کند، او خبر می­ دهد. اگر بگوییم قرآن بازتاب سلسله صحنه­ هایی مشهود و غیرمتعارف است که در آن­ ها از کنش­ ها و واکنش­ های قصد شده و با هدف خبری نیست نمی­ توانیم قرآن را روایت بنامیم.

قرآن، خود را چگونه می فهمد؟

در اینجا می­ توان یک پرسش مطرح کرد: در مقاله قرائت نبوی از جهان گفته­ ام برای فهم یک متن باید به این پرسش که ماتِن متن خود را چگونه می­ فهمد پاسخ دهیم. حال می­ پرسم در خود قرآن، این متن چگونه فهمیده شده است؟ آیا این متن، خود را متنی می­ فهمد که با همین زبان بین الاذهانی می­ توان آن را فهمید و درباره آن گفتگو کرد و به عبارت دقیق­تر، آیا متن «مضمون» خود را فهمیدنی و تفسیر کردنی اعلام می­ کند، چون سایر متن­ها؟ یا می گوید مضمون من خارج از افق فهم و تفسیر است و راه نزدیک شدن به آن فهمیدن و تفسیر کردن نیست و چاره دیگری باید جست.

پاسخ من به این پرسش این است که متن قرآن، خود را پدیده ­ای فهمیدنی و تفسیرکردنی معرفی می­ کند، پدیده ای که در بطن و متن زندگی تاریخی-اجتماعی انسان مانند همه متون دیگر دینی و با زبان متعارف تاریخی-اجتماعی بین الاذهانی پدید می­ آید و فهم و تفسیر می­ شود.

قرآن برای مفهوم شدن به همان فهم و تفسیر دعوت می­ کند که در هرمنوتیک همه متون دیگر و دینی کارایی دارد. یعنی فهم و تفسیر بر اساس مبانی و مفاهیم Existential و نه چاره­ جوئی­ های دیگر.

قرآن جنس مضمون خود را از جنس امور مفهوم Existential معرّفی می­ کند. این متن درباره خود این تعبیرات را به کار می برد: «آیات خدا برای آدمیان» (۴۳/۲۴)، «هدایت آدمیان» (۱۸۵/۲)، «نور» (۱۷۴/۴)، «ذکر برای آدمیان» (۹/۷۳)، «مژده برای مؤمنان» (۹۷/۲)، «شَفاء و رحمت برای مومنان» (۸۳/۷۱)، «وسیله رسیدن به روشنایی ها» (۵/۵۱)، «شَفاء بیماری های درونی» (۸۲/۷۱)، «معیار تشخیص حق از باطل» (۱۸۵/۲)، قرآن می گوید کار محمد(ص) تولد جدید بخشیدن به انسانهاست. (۲۴/۸) برداشتن زنجیرها و بندها از زیستن آن ها است. (۱۵۷/۷) این متن می­ گوید چرا در قرآن «تدبّر» نمی­ کنید؟ (۸۲/۴) می­گوید با شرح و تفصیل و به زبان عربی برای خردمندان آمده است، برای کسانی آمده که گوش می­ کنند (۲۲۴/۷)، برای کسانی آمده که فکر می­ کنند. (۴۴/۲۷) آیات «محکمات» و آیات «متشابهات» دارد. (۷/۳) اگر قفل­ها از دل­ها برداشته شود می­ توانند در قرآن تدبّر کنند (۲۴/۴۵)، با شنیدن قرآن اشک از چشم ها سرازیر می­شود چون شنوندگان با «حق» روبرو می­ شوند. (۸۳/۵) می­گوید در این متن از هر سو، مثال­های فراوان آورده شده تا مخاطبان، خدا را یاد آورند. می­گوید «تورات» و «انجیل» را که پیش از آن آمده­ اند را تصدیق می­کند. می گوید کتابی مفهوم و روشن است که پیروان را به راههای امن و آرامش می رساند و از تاریکی ها به روشنایی ها می برد. (۱۶/۵ و ۱/۱۴) نزاع های بی پایان آدمیان را حل و فصل می کند. (۶۴/۱۶) کتابی است که می درخشد، برهان است (۱۷۴/۴)

وصف­هائی که در قرآن برای قرآن آمده مفهوم­هایی Existential هستند. در آن ها از پدیدارهائی Existential آدمی سخن به میان می ­آید نه از چیز دیگر و می­ دانیم که Existenz آدمی جز فهمیدن او از خودش در این جهان نیست.

نگارنده به خود حق می­دهد که بگوید قرآن، خود را متنی معرفی می­کند که با Existenz انسان سروکار دارد یعنی با «فهمیدن انسان از خود بر اساس فهم او از خداوند» و نه چیز دیگر. چنین متنی را فقط می­ توان فهم و تفسیر کرد؛ فهم و تفسیر Existential. زبان این متن، زبان Existenz انسان است. روایت قرآنی از Existenz یک انسان نبی می آید و Existenz مخاطبان را نشانه رفته است!

 

۲٫ این فهم روایت­ گونه در زیست جهان وحیانی پدید آمده است.

پاول ریکور در توضیح چگونگی روایت، از ساختار پیش روایتی تجربه های یک راوی سخن به میان آورده است. شارحان ریکور می نویسند: «ساختار پیش روایتی» تجربه­ های یک راوی، در آن زیست جهان قرار دارد که راوی در آن می ­زید. این زیست جهان، آن فهم­ ها و دریافت­ های Existential نخستین و بنیادین است که راوی با آن­ها در Dasein (درجهان بودن) خود جهت­ یابی و عمل می­ کند.

به عقیده ریکور این زیست جهان که هم «فهم از خود» است و هم بستر فهم از خود، با وساطت نشانه ­ها، سمبُل­ ها و متن­ ها پیدا می شود. او می ­گوید فهم هر انسان از خود محصول برخورد و رویاروئی او با نشانه­ ها، سمبل­ ها و متن­ ها است و گرنه هیچ فهمی از خود، پدیدار نمی­ شود.

حال با استفاده از آرای ریکور می­ پرسم، ساختار آن زیست جهان که روایت قرآنی در آن شکل گرفته کدام است؟

بیشتر در مقاله قرائت نبوی از جهان (۱) با استناد به آیات زیادی از قرآن نوشته­ ام محمد (ص) بر اثر بعثت به فهم تفسیری نبوی از جهان نائل گشت و توانائی پیدا کرد موجودات را آیات (نمودها) خدا ببیند. در پاره­ ای از گفتگوها آورده­ ام او تسبیح موجودات را می­ شنید. در مقاله ۱۴ با همان استناد نوشته ­ام وی به این تجربه دست یافت که پدیدارهای جهان اشارات پنهانی شتاب­دار خدا (وحی) و به تعبیری زیباتر و جذاب­تر، سخنان خدا هستند. در اینجا می­ گویم این تجربه­ های Existential همان زیست جهانی است که حضرت محمد خود را در آن و با آن می­ فهمید و در آن جهان روایت می کرد. این زیست جهان «وحیانی» است. وحیانی به این معنا که در آن فهم راوی از خود، از فهم وی از نمودها و سخنان خدا جدا نیست. او با یک فهم Existential از کلمات و نمودهای خدا فهمی از خود می­ یابد، یکی می­ گوید و او می­ شنود و می فهمد و او آن انسان می­شود که هست. این برای او یک داستان بی­ پایان است با ماجراهایی سنگین و مسئولیت­هائی بسیار دشوار. این وضعیت وجودی «فهمی» او را به روایت ابلاغی فعالیت علی الاطلاق خدا در جهان می­ کشاند. وی در این جهان، فهم­ نامه­ ای روایت سرشت پدید می­ آورد که نام آن قرآن است. او با روایت نبوی خود هشدار می­دهد که ای انسان! بیدار شو و دست از طغیان و سرکشی و جدال بردار که در این دِرام جهانی، آن که عاقبت پیروز می­شود خدا است و نه تو! با اراده شکست ناپذیر خدا در صحنه نمایش­ جهانی همراه شو تا به آرامش جاودانه برسی!

این، پیام جاودانی قرآن به بشریت است.

 

۳٫ زبان این فهم نامه «استعاره» Metapher است. (۵)

اکنون باید به این مهّم بپردازم که زبان این فهم­ نامه روایت­ گونه، استعاره است. قبل از هر سخنی می­ گویم که معنای استعاره در اینجا استعمال لفظ در معنای مجازی نیست.

ارسطو گفته بود استعاره، استعمال یک لفظ در معنای غیرحقیقی است و معناها دوگونه­اند: حقیقی و مجازی. او معتقد بود استعاره فقط به زیباسازی (بدیع) کلام مربوط است و بحث فلسفی درباره آن ممکن نیست. استفاده از استعاره در بحث­های فلسفی هم جز ابهام نمی­آفریند. در عصر جدید وقتی تفکر متدلوژیک، بر اروپا غلبه می­ یافت، «فرانسیس بیکن» و «هابز» و کسان دیگری کوشش کردند تفکر روشمند را به کلی از استعاره پاک کنند امّا وقتی تحقیقات بیولوژیک «هِردر» Herder درباب زبان منتشر شد و پس از آن هومبولد Hombuld نشان داد که زبان در ساختاربخشیِ واقعیت نقش دارد و بدون زبان، واقعیتی در کار نیست. وقتی نقدهای هامان Haman بر کانت نشان داد که زبان در مرحله­ ای قبل از مقولات پیشینی کانت قرار دارد و ساختار یافتن جهان با زبان تابع هیچ قاعده و قانون پیشینی نیست، نظرها درباره ماهیت زبان انسانی دگرگون شد. دگرگونی عمده این بود که دیگر زبان در مقابل «واقعیت» قرار نمی­ گرفت و ابزار بیان آن تلقی نمی­ شد. واقعیت همان بود که زبان آن را تأسیس می­کرد. بر اساس این دگرگونی، تقسیم معنا به حقیقی و مجازی دچار مشکل گردید. این بحث در قرن بیستم به شکل­های مختلف و در فلسفه­ های زبانی گوناگون پی­گیری شد و بحث استعاره وارد فلسفه زبان شد و مورد توجه شدید فیلسوفان قرار گرفت. عده­ ای بر این نظر شدند که استعاره صفت واژه ها نیست، صفت جمله ­ها است. این نظر قوّت گرفت که جمله­ های استعاره­ای از چنان امری سخن می­ گویند که با جمله های غیراستعاری نمی­ توان از آن سخن گفت. جملات استعاری معنای حقیقی دارند و استعاره بیش از هر چیز مقوله ­ای Semantik است نه مقوله­ ای Retorik. فردریش نیچه Friedrich Nietzsche در توصیف استعاره تا آنجا پیش رفت که گفت زبان انسانی مطلقاً استعاره است و تمامی مفهوم­ های سفت و سخت روشنِ موجود در زبان­ های دنیا، پیشتر سایه روشن­های استعاره ای بوده­ اند.

در حال حاضر در باب حقیقت استعاره در بین فیلسوفان دو نظر متفاوت وجود دارد: جمعی هنوز استعاره را استعمال لفظ در معنای غیرحقیقی می­ دانند، امّا جمع نیرومند دیگری استعاره را یک زبان جدید که غیر از زبان متعارف است می­ دانند و می گویند استعاره معنائی را بیان می­کند که آن معنا با زبان غیراستعاره قابل بیان کردن نیست. پاره­ ای از فیلسوفان، استعاره را به «استعاره معمولی» و «استعاره قوی» تقسیم می­کنند. استعاره معمولی همان استعمال لفظ در معنای مجازی است که مضمون آن را با زبانهای غیر استعاری هم می توان بیان کرد ولی استعاره قوی زبانی جدید است برای بیان واقعیتی جدید، واقعیتی که تاکنون کسی از آن آگاه نشده و به آن راه نبرده است. استعاره­ های قوی فرهنگ­ ساز هستند. افق جدیدی را در تفکرات و تأملات انسان باز می­کنند. مضمون استعاره قوی با زبان غیر استعاری قابل بیان شدن نیست.

فیلسوفانی چون پاول ریکور و هانس بلومن­برگ Hanz Blumenberg که از پیشتازان این بحث­ها هستند میان فهمیدن روایت­ گونه (روایت) و استعاره و «مثال آوردن» پیوندی وثیق یافته­ اند. ریکور معتقد است استعاره، درست­ ترین شکل خود را در روایت می­ یابد. بلومن­برگ می­ گوید استعاره «مفهوم ساختن» آن است که چارچوب مفهومی ندارد. «در تقسیم بندی استعاره بلومنبرگ از «استعاره های مطلق» سخن می گوید و آن را چنین تعریف می کند: «استعاره های مطلق، آن پرسش های دست اول و ابتدایی را پاسخ می دهند که قاعدتاً قابل پاسخ دادن نیستند. اهمیت این پرسش ها در این است که به هیچ وجه قابل «حذف کردن» نیستند. آن پرسش ها را ما مطرح نمی کنیم بلکه آن ها را (به طور پیشینی) در اساس Dasein خود «حاضر و آماده» می یابیم.

استعاره های مطلق، به این معنا مطلق هستند که پدیدارهای حاصل از نظاره های محدود و مشخص را توصیف نمی کنند بل متهوّرانه به توصیف «بی نهایت» می پردازند. آن ها (خود) یک «جهان ساختار» می دهند. نمایندگی می کنند آن چه را که هیچگاه تجربه نمی شود، آن «واقعیت کلّ» را که هیچگاه نمی توان به آن احاطه پیدا کرد.»»

شارح بلومنبرگ پس از نقل جملات وی چنین می نویسد:

«از آنجا که انسان می خواهد با وسائل محدود و پایان پذیر خود «بی نهایت و نامحدود» را بشناسد به استعاره نیاز پیدا می کند. استعاره مطلق را می توان از میان برندۀ مشکل «جدلی الطرفین»ها Antiomien فهمید».

در این میان پاره­ ای از الهی­ دانان مسیحی چون Eberhard Jungel که سخت بر روایت­های کتاب مقدس تکیه می کنند به این نتیجه رسیده اند که زبان کتاب مقدس زبان استعاره است. کتاب مقدس از خدا سخن می گوید. واژه «خدا» یک استعاره قوی است. آن چه با واژه «خدا» مفهوم می شود با هیچ واژه یا جمله دیگر قابل اِفهام نیست. واژه «خدا» افق جدیدی برای انسان ها باز می کند، فرهنگ می سازد و از آن کس که کسی او را ندیده و نشانی از او ندارد سخن می گوید. واژه «خدا» نظام مفهومی زبان انسانی را در هم می شکند، چون بر آن است که واقعیتی را نشان دهد که فراتر از مفهوم هاست.

از این رو نه تنها واژه خدا بلکه هر آنچه از او گفته می شود، استعاره است. از خدا جز به زبان استعاره سخن نمی توان گفت.

صاحب این قلم آنچه را در باب «استعاره قوی» نقل کردم، می پذیرد. تجربه می کنم واژه خدا استعاره است، هرچه درباره او و از او می گوییم، مفهوم هایی «سایه روشن» است. درست است که گفته اند «عنقا شکار کس نشود دام باز گیر!» اما با سخن گفتن از خدا به شکار عنقا می رویم!

اگر در قرآن هزاران بار واژه الله آمده و سایه سنگین او در سراسر قرآن قدم به قدم حس می شود، اگر آغاز، وسط و پایان روایت قرآنی همه جا از حضور غیرقابل مقاومت خداوند پر شده است، اگر استخوان بندی های اصلی این متن، چنین و چنان کردن ها و چنین و چنان گفتنها و چنین و چنان خواستن های خداوند است، اگر در روایت قرآنی عاقبت، خداوند و مومنان پیروز می شوند و کافران و معاندان شکست می خورند، همه این ها استعاره هایی هستند برای صورت بخشیدن به «بی صورت» ها، شکار کردن عنقا. بیرون کشیدن «وجود» از «عدم». خبر دادن از آنکه هیچ خبری از او نیست، نشان دادن آنکه قابل نشان دادن نیست، فهمیدن آن که قابل فهمیدن نیست و … و این ها همه، یعنی استعاره!

این استعاره ها استعمال لفظ در معنای مجازی نیست. این استعاره ها پایه های انسانیت انسان است که گرچه مدتی به کُمون رفته بودند اما ظاهراً بار دیگر درخشیدن آغاز کرده اند.

آنان که این استعاره ها را پدید می آورند، انسان هایی اند که با یافتن تولدی جدید، از نو زبان می گشایند و با زبان جدید سخن می گویند؛ محمَد (ص) وقتی این زبان جدید را گشود، دیگر خود را نه «محمد امین»، بلکه محمد رسول الله می فهمید و باز می یافت و ما به این رسالت او ایمان آورده ایم.

پی نوشت: کلیه ی اصطلاحات این متن به زبان آلمانی است.

(ادامه این مقاله به زودی منتشر خواهد شد.)

 

 

______________________________________

پاورقی

۱٫ «آیات قرآن گزاره­ هایی فلسفی به منظور اِخبار از واقعیت یا اخبار از غیب نیستند. اینان اعترافات پیامبر اسلام است در برابر خدا و بندگان خدا. اعتراف به اینکه تو همه جا حضور داری. اعتراف به اینکه تو مرا از طریق انزال وحی متوجه خودت کرده­ای و اعتراف به اینکه تو مرا قادر می­سازی تا چنین سخن بگویم و سپس شهادت دادن به این واقعیت در برابر مخاطبان خود و دعوت آن­ها به ایمان.

در این قرائت نبوی، تجربه خدا با فهم تفسیری از جهان متحد است. خدا به این صورت درک می­شود که واقعیت جهان؛ «نمود»، او فهمیده می­شود. جهان، دینی فهمیده می­شود چون نمود خدا فهمیده می­شود. سخن گفتن از خدا، از فهم و تفسیر (هرمنوتیک) جهان جدا نیست. در قرآن فهم دینی جهان عین تفسیر است…» قرائت نبوی از جهان ۱

«این بینش نبوی عین فهم و عین تفسیر (قرائت) است. آیاتی که (ازباب مثال) آورده شد جملات اِخباری یا فلسفی نیستند آنها جملات تفسیری­ اند؛ تفسیر پدیده­ های طبیعی شناخته شده جهان نبی اسلام به مثابه نمودهای خدا و افعال او. این قرائت نبوی در قرآن منحصر به پدیده­های طبیعی نیست. در تمام مواردی که از انسان یا اقوام سخن به میان آمده، همه آن­ها هم مخلوقات خداوند فهمیده و تفسیر می­شوند. در تمام موارد خدا به عنوان فعال علی الاطلاق حضور دارد و سخن از افعال او می­رود» قرائت نبوی از جهان ۱

««آیه بودن» موجودات یعنی «آیه دیده شدن» آن ها و چنین بینشی عین فهم تفسیر از موجودات است. انسانی که موجودات را نمودهای خدا تجربه می­کند فهمش عین تفسیر است نه اینکه آنچه را می­فهمد تفسیر می­کند. در این مقام، فهم و تفسیر و نمود دیدن یک واقعیت بیشتر نیست. این­ ها تنها یک «نسبت واحد» است که با جهان برقرار می­شود. تفسیر با چگونگی خود تجربه آغاز می­ شود و نه پس از آن» نگاه کنید به قرائت نبوی از جهان ۱: آنجا توضیح فلسفی این مدعا را آورده­ام.

«در این قرائت فهمی-تفسیری-دینی از جهان از انواع مثل ­ها، تصویرها و حکایت­ ها و حکمت­ ها، سبک­ هایی گوناگون از انذار و تبشیر استفاده شده است. در عین حال قرآن از زمرۀ تألیف مؤلفان نیست. نظم تألیفی ندارد، قران نه نثر است و نه نظم. قرآن یک قرائت (خواندن) نبوی از جهان است. البته در سراسر این قرائت شخصیت پیامبر به گونه­ های مختلف آشکار شده است. می­توان با گونه­ای تحلیل روانشناختی از این متن، آن پیامبر را که وحی، این خواندن را برای او نه تنها ممکن بلکه غیرقابل اجتناب ساخته بود، تحلیل روانشناختی کرد. اوصاف بهشت و جهنم، لحن­های رحمت­ آلود یا غضب­ آلود پاره­ای از آیات، سختگیری­های شدید با کافران و بسیاری دیگر از مشخصات این متن آیینه خلق و کیفیت نبی اسلام است.» قرائت نبوی از جهان ۱

«نوع ادبی اکثریت قاطع آیات قرآن، حکایت و روایت است. قرآن قرائتی موحدانه از جهان است که براساس تجربه هرمنوتیکی نبوی شکل گرفته است. انواع دیگری از تجربه­ های نبوی در این متن وجود دارد که به صورتی غیر از حکایت و روایت بیان شده. اما این تجربه­ ها هم محتوای همان تجربه هرمنوتیکی را فربه­ تر و غنی­ تر می­سازد. قرآن بنیان­گزار یک قرائت توحیدی از جهان است و نه مخزن حقیقت­هائی اِخباری از واقعیت هستی» قرائت نبوی از جهان ۲

«قرآن یک قرائت است و من این را از مطالعه قرآن دریافته­ام. در آیات پرشمار از قرآن که بخش عظیمی از قرآن را تشکیل می­دهد، زمین، آسمان، درخت­ها، حیوانات، آمد و شد شب و روز، زنده شدن و مردن گیاهان و جانداران، تحولات و تغییرات زندگی اقوام، گردش ماه و خورشید و خلاصه تمام پدیدارهای جهان، همه و همه آیات خدا دیده می­شوند. در یکی از ساعات مطالعه قرآن بر من آشکار شد که این قبیل آیات قرآن گزاره­های اِخباری نیستند، مسأله این نیست که کسی در قرآن خبر می­دهد که موجودات آیات خدا هستند. مسأله این است که کسی موجودات را آیات خدا تجربه می­کند و درست در همان لحظات، تجربه خود را بیان می­کند. کسی دارد با تجربه شهودی­اش جهان را نمودهای خداوند قرائت می­کند. بدین ترتیب متوجه شدم متن قرآن در بیشترین موارد بیان چنین تجربه­ای است. این تجربه و بیان، عین روایت و حکایت است. من این حقیقت آشکار شده را در سوره­ های مختلف قرآن خصوصاً سوره­ های مکّی دنبال کردم و مویدات زیادی برای آن یافتم… تنبّه به این که قرآن «قرائت» است چنین اتفاق افتاد و این دعوی را قبلا هیچ منبع و مأخذی ندیده بودم.» گفتگوی محمد مجتهد شبستری با احسان عابدی در آدرس اینترنتی «معناگرا».

«اینطور نیست که محتوای تجربه، معرفتی باشد که به پیامبر داده می­شود و گفته می­شود این معرفت را ابلاغ کن. این نیست. معرفت داده نمی­شود. «دید» داده می­شود، «بینش» داده می­شود، و نه گزاره­های یحتمل الصدق و الکذب. و به همین جهت هم هست که در قرآن همه حوادث و کل اشیاء آیات نامیده می­شود و همان چیزی که در محتوای تجربه قرار دارد آیه­ ای دیدن این کل اشیاء است. این محتوای تجربه پیامبر است. همه اینها را نمود می­ بینند و این نمودها transparent می­شوند. یعنی برای پیامبر همه چیز شفاف می‌شود. وقتی پیامبر می‌گوید «یسبِّح لله ما فی السّمواتِ و ما فی الأرضِ»، از یک گزاره یحتمل‌الصدق والکذب خبر نمی‌دهد که مثلاً شما نمی‌دانید ولی واقعیت این است که همه موجودات خدا را تسبیح می‌کنند. نه! برای او سماوات و ارض چنان مشهود می‌شود که تسبیح آنها را شهود می‌کند. و اشاره بودن همه اینها به سوی خدا برایش روشن می‌شود. تا آنجا که می‌گوید: «ءأنتم تزرعونه أم نحن‌الزارعون» تجربه‌اش این است که کنار گیاه خداوند وجود دارد و او آن را بیرون می‌آورد. «ءأمنتم من فی‌السماء أن یخسف بکم‌الارض؟» شما چگونه از این امنیت دارید که آن کسی که در آسمان نشسته ناگهان شما را به داخل زمین فرو ببرد؟ خوب این یعنی چه؟ یا مثلاً گفته شده خدا آسمان را بدون ستون مرئی نگاهداشته و نمی‌گذارد فروبیفتد. مسأله این نیست که آسمان می‌تواند به زمین بیفتد یا نمی‌تواند، تا ما بیاییم اشکال کنیم که آسمان که به زمین نمی‌افتد. در دید آن روز، آسمان می‌توانست به زمین بیفتد، و پیامبر می‌گفت که خداوند آسمان را نگاه داشته است و نمی‌گذارد این سقف به زمین بیفتد. مسأله این است که این امر را به چه کسی باید ارجاع داد؟ طبیعت را چگونه باید دید؟ دید سکولار باید داشت، فلسفی باید تحلیل کرد؟ ماتریالیستی باید تحلیل کرد؟ یا به خداوند ارجاع داد؟ به این ترتیب همان‌طور که حوادث، آیات دیده می‌شوند، ترانسپارنت (شفاف و روشن) می‌شوند، خود آیات قرآن هم آیات نامیده می‌شود. یعنی نمود دیده می‌شوند. حتی خود این تجربه هم برای پیغمبر نمود دیده می‌شود؛ یعنی کاملاً بر این واقف است که این تجربه هم اشاره به جایی می‌کند که همه آن مشارالیه در قلمرو و اکتِناه پیغمبر نیست. معنای نمود این است. همه آن مشارالیه در احاطه او نیست.همه آن مشارالیه در دست او نیست.» گفتگوی جلال توکلیان و سروش دباغ با صاحب این قلم، فصلنامه مدرسه ۶

«پدیدارهای جهان برای وی نمودهای پویا و نوشونده و جاندار و زباندار تجربه می­شدند… محمد مدعی بود که جهان بر او اینگونه آشکار می­شود و او آنچه را آشکار می­شود به صورت کلام انسانی می­خواند.

زبان اساسی قرآن یا بستر اصلی زبان قرآن زبان روایتگری است. روایتگری محمد از آنچه خدا در جهان و با جهان می­کند… ظاهراً در تجربه وی این آشکار ساختن، حقیقتاً سخن گفتن خدا با وی بود اما نه با الفاظ و کلمات بل با «نمودن­ها». در آن مقام، برای وی همه موجودات کلمات خدا بودند. چنانکه او خود گفته است «قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی ولو جئنا بمثله مددا» (کهف/۱۸/۱۰۹) «بگو اگر دریا برای نوشتن کلمات پروردگارم مرکب باشد، بی شک آن دریا پیش از به پایان رسیدن کلمات پروردگارم به پایان می رسد ولو آنکه مددی همانند آن به میان آوریم» (ترجمه خرّمشاهی)

کلام قرآنی نه تنها به دلیل همه آنچه نشان داده شد کاملاً انسانی و قابل تفسیر و قابل نقد است بلکه باید بدان اضافه کرد که این خواندن چون به زبان استعاره است و زبان استعاره قادر نیست تمام آنچه را که در مورد اشاهر استعاره است برساند، نمی تواند آئینه تمام نمای آن نمودن­های مفروض باشد» قرائت نبوی از جهان ۱۵

 

۲- Anuelika Corbineau-Hoffmann Die Analyse Literarischer texte Velag ufB 2002 S-3-15 –

 

۳- در این مقاله تمام اظهارات من درباب روایت بر آراء فیلسوف فرانسوی پاول ریکور Paul Ricore درکتاب «زمان و روایت» متکّی است. او یک فیلسوف هرمنوتیکی بزرگ قرن بیستم است که معروف­ترین نظریه را در باب روایت پدید آورده است.

چون متن آلمانی این کتاب را در ایران در دسترس ندارم به شرح آراء او در کتابKon Krationen des narrative  نوشته ی Frank Fuchs از انتشارات Litverlag سال ۲۰۰۳ صفحه ۱۰۷ تا ۱۴۴ مراجعه کرده ام. در آن کتاب، مقایسه ای جذاب میان آرای ریکور و آرای الهی دان معروف پروتستان Jungel به عمل آمده است. این دو دانشمند طرفداران سرسخت موضوع «فهم روایت سرشت»  Narrative Verstehen هستند.

۴- Casper Sprache und theologie Herder 1975 S 178-186-

۵- در تحلیل فلسفی استعاره از منابع زیر استفاده کرده ام:

  1. Lebendige Metapher paul Ricor
  2. Metaphorische Warheit Eberhard Jungel Keiser Verlag Munschen-1974
  3. Konnatienen Des Narrative Frank Fuchs Lit-Verlag 2004 S 113-145
  4. Mensch und Moderne Bei Hans Blumenberg Felix  Heidenreich Wilhelm Verlag-2005 S89-106

در فرهنگ ادبی مسلمانان سکَاکی دانشمندی است که از معنای عمیق استعاره که از فیلسوفان جدید در اینجا آوردم، آگاه بوده است. نگاه کنید به:

مدخل Historische Worterbuch der Retorik بخش مربوط به اعراب و اسلام

چنانکه در مقاله ۱۴ آوردم، به نظر می رسد این معنای عمیق استعاره شبیه نظر پاره ای از عرفا چون مولوی و پاره ای از مفسران چون علامَه طباطبایی است که می گویند در قرآن، حقایق با مثال آوردن (زبان تمثیل) بیان شده است. شاید تفاوت اصلی در این باشد که منظور عرفا و مفسران از اصطلاح «حقایق»، «حقایق مجرده» است که «وجودات عینی مجرد» دارند و با مبانی متافیزیکی آنان در باب زبان سازگار است. ولی فیلسوفان جدید که برای زبان در تأسیس واقعیت مورد نظر انسان نقش مهمی قائلند حقایق مجرده پیش از زبان در تصور آنان نمی گنجد. وقتی آنان می گویند با استعاره قوی واقعیت جدید تأسیس می شود منظورشان چیزی غیر از «واقعیت در عالم زبان» نیست.

 

در ترجمه ی آیات قرآن در پاره ای از موارد از ترجمه ی الهی قمشه ای و بهاءالدین خرمشاهی استفاده شده است.