پاسخ مجتهد شبستری به آیتاله سبحانی چرا زبان تهمت و تخریب گشودهاید؟!
آیتالله جعفر سبحانی
پس از سلام و تحیات، در آخرین روزهای سال 1387 اظهارات جنابعالی را پیرامون سخنرانی اینجانب در دانشگاه صنعتی اصفهان که از سوی خبرگزاریهای وابسته به دولت با آب و تاب فراوان به صورتی بسیار گسترده منتشر شد خواندم. از آن سخنان هم متعجب و هم متأسف شدم. تعجب من از آن است که میبینم یک استاد علوم اسلامی که بیش از شصت سال در علوم اسلامی زحمت کشیده، با سر و صدای فراوان مطالبی نگاشته که از هر گونه نقد علمی تهی است ولی مجموعهای از دعاوی و نسبتهای خلاف واقع است. تأسف من هم از آن رو است که به عنوان دوست سابق شما آنگونه سخن گفتن را شایسته شما نمییابم و از اینکه عاقبت به زبان تهمت و تخریب روی آوردهاید ناخشنودم. در همان روزها به شما وعده دادم که پس از تعطیلات نوروز 1388 به آن اظهارات پاسخ گویم. اکنون به آن وعده وفا میکنم، اما نه از باب مناظره یا منافسه، بلکه از این روی که وظیفه اخلاقی خود میدانم ذهن مخاطبان شما و خودم را درباره آن دعاوی و نسبتهای خلاف واقع روشن کنم.
آقای سبحانی! شما پس از آنکه گفتهاید «آئین اسلام بشر را به تفکر و اندیشیدن دعوت نموده و آن را یکی از نشانههای ایمان راسخ در انسانها دانسته است» طبق معمول گریز به سیئات غریبان زدهاید و چنین نوشتهاید: «سالیان درازی است که غربیان برای «اسلامزدائی» برنامهریزی کرده و اساس برنامه آنها را تشکیک در نبوت پیامبر اسلام تشکیل میدهد ولی با تجربه دریافتند که تشکیک به صورت صریح و آشکار سازگار نیست اما به صورت خزنده میتوان به مقصود رسید. از این جهت راه دوم را بر راه نخست ترجیح دادند که به صورت خزنده به نفی نبوت و نفی اسلام برسند» آنگاه شما به نواندیشی صاحب این قلم در باب دین پرداختهاید و نوشتهاید: «بهترین منبع برای اینگونه نواندیشی دینی دانشنامه کاتولیک است که زیر مدخل اسلام، «سموم» خود را ریخته و آنچه توانسته است در این مورد قلمفرسائی کرده و در این گستره برخلاف سیاست کلی صریحاً بر پیامبر و قرآن تاخته است و یکی از تفسیرهای آن از اسلام این است که میگوید محمد وحی را از خدا نگرفت بلکه قرآن ساخته و پرداخته خود اوست و او از طریق قرآن از اندیشههای خود که در طول زندگی خویش به آنها رسیده بود خبر میداد. سپس با اشاره به صاحب این قلم گفتهاید: «مسلّماً فردی که در محیط اسلامی بزرگ شده و در دانشگاهی که دانشجویان آن مسلمانند و دعوتکننده نیز انجمن اسلامی است نمیتواند به صورت برهنه و با بیان کاتولیکی مسأله را مطرح کند، او ناچار است با بیانی دیگر این اندیشه وارداتی را تحت عنوان نواندیشی مطرح کند و بگوید: «قرآن تفسیر پیامبر است از هستی، تفسیر موحدانه پیامبر است با امداد الهی از هستی…
اکنون سئوال میشود بیان این نواندیش دینی که خود را مسلمان و پیر و پیامبر میداند با آنچه که دانشنامۀ کاتولیک دربارۀ وحی محمدی میاندیشد چیست؟ آیا کوچکترین تفاوتی بین این دو هست؟ چرا با این تفاوت که او میگوید من مسیحی هستم، آئین محمدی را نمیپذیرم و از این جهت میگویم قرآن ساخته خود او است ولی این نواندیش دینی در لباس اسلام و مسلمانی همان اندیشه وارداتی را با این عبارت بازگو میکند».
جناب آقای سبحانی! اولاً، تشکیک در نبوت پیامبر اسلام از سوی مسیحیان، مخصوص سالها و یادههها و یا حتی قرنهای اخیر نیست. از همان آغاز تلاقی مسلمانان و مسیحیان در مدینه و سپس شام قدیم و پس از آن در بغداد و پس از آن در بسیاری از نقاط دیگر دنیا این تشکیکها صورت گرفته است و متکلمان مسلمان هم کتابهای زیادی در پاسخ آنها نوشتهاند. اینگونه تشکیکها در برخورد و تقابل ادیان با یکدیگر پدیدهای کاملاً طبیعی است. ثانیاً شما بهیچوجه نشان ندادهاید که به استناد کدام مدارک متقن میگوئید سالهای درازی است که غربیان برای «اسلام زدائی» برنامهریزی کردهاند، منظورتان از غربیان چه کسانی، چه نهادهائی و یا کدام دولتها هستند؟ کلیات و جزئیات این برنامهها چیست؟ اصلاً منظور شما از «اسلامزدائی» چیست؟ اسلام را چگونه میتوان زدود؟ ثالثاً شما میگوئید دانشنامه کاتولیکی چون در مدخل اسلام، قرآن را محصول اندیشههای پیامبر معرفی کرده، از این راه «سموم» خود را ریخته است. آیا اگر یک محقق مسیحی در یک دانشنامه مسیحی نظرات خود درباره اسلام و قرآن و پیامبر را برای خوانندگان خود بنویسد «سمومریزی» میکند؟ آیا شما به عنوان یک یک متکلم انتظار دارید یک مسیحی مانند من و شما در دانشنامه خود دین اسلام را به وحی منسوب کند و قرآن را کتاب وحی بداند و اگر این کار را نکند سمومریزی میکند. رابعاً مگر شما در آغاز سخنان خود نگفتهاید اسلام انسانها را به تفکر دعوت میکند و از تقلید برحذر میدارد، اگر واقعاً به این موضوع معتقدید چرا وقتی یک محقق مسیحی نتیجه تفکر و تحقیق خود را دربارۀ اسلام بیان میکند آن را سمومریزی مینامید؟! خامساً و از همه مهمتر، فرض میکنیم به قول شما غربیها برای اسلامزدائی برنامهریزی کردهاند، شما از مربوط کردن آراء و سخنرانی من در دانشگاه صنعتی اصفهان به آن برنامهریزیها کدام هدف علمی، اخلاقی و یا دینی را تعقیب میکنید؟! پرواضح است که این ربط دادنهای بیربط، نزد اهل نظر ارزش ندارد و به هیچوجه مقبول نمیافتد. اما شما که فکرتان به عوام معطوف است ظاهراً به تحریک همانها که برای مقاصد سیاسی، افسانهای به نام اسلامزدائی غربیان پرداختهاند، میخواهید به عوام القاء کنید صاحب این قلم پس از پنجاه و پنج سال تحصیل و تحقیق اسلام و بیان آن عامل اسلامزدائی غربیان شده است! این القاء را جز افتراء و هتک مؤمن و گمراه کردن مخاطبان و بالاخره «معصیت خدا» چه میتوان نامید؟! من حق دارم از شما به مراجع قضائی شکایت برم. اگر پارهای از خطیبان بیسواد و خشونت پیشه در سخنان خود آسمان و ریسمان را بهم میبافند تا طبق معمول با حربۀ «تهاجم فرهنگی غرب»افکار و آراء مؤثر را از صحنه خارج کنند، آنان کاری مقتضای طبیعت خود میکنند!! اما این قبیل کارها از یک عالم دین و استاد باسابقه علوم اسلامی شایسته نمیباشد. سادساً، شما نوشتهاید آنچه شبستری میگوید همان است که در دانشنامه کاتولیکی آمده و گفتهاید او هم میگوید قرآن ساخته و پرداخته خود پیامبر است و پیامبر اندیشههائی را که در طول زندگی خویش به آنها رسیده بود در قرآن آورده است.
به جنابعالی عرض میکنم همان محققان غربی که شما به آنها میتازید اقلاً این فضیلت را دارند که وقتی نظر دیگران را نقد میکنند نخست تقریباً همه آثار او را با دقت میخوانند تا نسبت خلاف واقع به او ندهند و در مقام نقد، سر بیصاحب نتراشند و به حقیقت وفادار بمانند. چرا شما خود را با این فضیلت آراسته نمیکنید و تنها با استناد به آنچه دم دست شما قرار دارد نخست به کسی نسبت خلاف واقع میدهید و سپس آن شخص را تخریب میکنید؟! صاحب این قلم نظریه «قرائت نبوی از جهان» را نخست به صورت یک مقاله مفصّل در بهار 1386در فصلنامه مدرسه منتشر کرده و پس از آن هم شش مقاله دیگر در توضیح آن مقاله نوشته که به علت سانسور مطبوعات، آن مقالات فقط در اینترنت منتشر شده است. خوب بود شما سری به آن مقالات میزدید تا نخست به دست آورید که صاحب این قلم واقعاً چه میگوید یا اگر آنها را خواندهاید و از آنها نقل قول میکنید خوب بود امانت را رعایت میکردید و آنچه را صاحب این قلم در آن مقالات درباره وحی و قرآن آورده به درستی نقل میکردید و آنگاه بر او میتاختید و میگفتید این همان سخن مسیحیان است. من در اینجا فرازهائی کوتاه از مقاله قرائت نبوی از جهان (1) و (2)را برای خوانندگان نقل میکنم تا معلوم شود نسبتی که به صاحب این قلم دادهاید تا چه اندازه خلاف واقع میباشد:
«پس حضرت محمد(ص) چه دعوی داشته که مخالفان، آن را نمیپذیرفتهاند. دعوی او این بوده که او یک انسان ویژه است که بنابه تجربهاش خداوند او را برگزیده، برانگیخته و او را از طریق «وحی» به این سخن گفتن (تلاوت قرآن) توانا ساخته است. این تواناسازی به سخن گفتن در اصطلاح قرآن وحی نامیده میشود. از مجموعه آیات قرآن بدست میآید که قرآن محصول وحی است و نه خود وحی. در قرآن، وحی همان اشاره و انگیختن است که فعل خداوند است… از نظر قرآن وحی، تکلم خدا با نبی اسلام است که سبب بعث پیامبر و تکلم او یعنی خواندن آیات قرآن میشد… ممکن است چنین تصور کنیم که تکلم خداوند با نبی اسلام از طریق وحی گونهای تعلیم الهی با ارتباط زبانی ویژهای بوده است… و به همین جهت نمیتوانیم از حقیقت آن تکلم (وحی) تصوری داشته باشیم» «میتوان گفت از قرآن فهمیده میشود که وحی سبب سخن گفتن پیامبر در مصحف بوده است یا اینکه مصحف در بردارنده کلام خدا است، یا اینکه مصحف محصول وحی است و امثال این تعبیرات. اما نمیتوان گفت مصحف عین کلام خدا است. بنابر قرآن، پیامبر(ص) تجربه میکرد که این خدا است که او را به «گونهای ویژه» توانا میسازد تا سراسر جهان را «آیات خدا تجربه کند و آن را موحّدانه قرائت کند».
آقای سبحانی! من از شما میپرسم با وجود این تصریحات مکرر که ملاحظه شد چگونه به من نسبت دادهاید که میگویم قرآن ساخته و پرداخته خود پیامبر و نظرات خود اوست؟ چگونه گفتهاید تشکیکهای مسیحیان را زیر پوشش اسلام و مسلمانی در حلقوم مسلمانان میریزم! اگر این تصریحات را خواندهاید و در عین حال آن نسبت را به من دادهاید مرتکب افترا شدهاید و اگر نخواندهاید و نسبت دادهاید به من تهمت زدهاید. اگر شما درباره معنا و مفهوم وحی با من اختلاف نظر دارید چرا برای رد نظرات من به این شیوههای غیراخلاقی متوسل میشوید. من مبانی فلسفی ـ زبانی و هرمنوتیکی و ادبی خود در باب این نظریه را که قرآن محصول وحی است و نه خود وحی» در مقالات هفتگانه قرائت نبوی از جهان که همه آنها در دسترس میباشد بیان کردهام و پس از این هم بیان خواهم کرد. در آنجا نشان دادهام که به چه دلیل میگویم در یک فهم همگانی نمیتوان مصحف شریف را به عنوان «عین کلام خدا» فهمید (من از چگونه فهمیده شدن مصحف برای همگان سخن میگویم و نه از اینکه آیا واقعاً پیامبر عبارات مصحف را از خدا شنیده یا نه. این دو مطلب کاملاً از یکدیگر جدا هستند). و نشان دادهام که چگونه میگویم متن مصحف قرائت نبوی از جهان است. روش درست و مفید، مراجعه به آن مقالات و نقد علمی آنها میباشد و نه تجاهل و تغافل از آن بحثهای جدی و یا تحریف آنها و روی آوردن به اقناع و تحریک عوام. اینجانب بارها گفتهام و نوشتهام که از نقدهای علمی صمیمانه استقبال میکنم و از آنها میآموزم و ازناقدان سپاسگزار میشوم.
2. شما در تقویت آن نسبت خلاف واقع و در مقام استعجاب یک حدس حیرتانگیز و بدیع! زدهاید و نوشتهاید:
«جز اینکه این نواندیش به هنگام اقامت در آلمان شبها به کلاس درس مسیحی میرفت و از آن تأثیر پذیرفته است؟»
آقای سبحانی: صاحب این قلم در سالهای اقامت در آلمان گرچه نه شبها و نه روزها به کلاس مسیحی نمیرفت! ولی این توفیق را داشت که پس از فرا گرفتن زبان آلمانی تمام کوشش خود را بکار برد تا با فلسفه جدید غرب و الهیات مسیحی آشنا شود و در این باب توشهای اندوزد. من امروز از آن آشنائی بسیار مسرور و راضی هستم. این آشنائی مرا از ماندن در گرداب تقلید و خصومت با عقل و اندیشه، فدا کردن تجربههای زندگیبخش معنوی و دینی به پای قشریات و ظواهر عوامفریبانه، بکارگیری احساسات و عواطف دینی جامعه برای مقاصد سیاسی غیراخلاقی و تئوریزه کردن خشونت به نام دین و بندگی عوام به جای بندگی خدا نجات داده است. گرچه من 18 سال در حوزه علمیه قم دانشهای اسلامی اندوختم ولی هنگامی توانستم آنها را درست ارزیابی کنم که به آن آشنائیهائی جدید دست پیدا کردم. من امروز علوم اسلامی و دین و آئین خود را به مراتب بهتر از گذشته میفهمم. تفاوت امثال من با شما در این است که شما علوم اسلامی متداول در حوزه را حقایق جاودان میپندارید که «لا یا تیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه» و به این جهت فلسفه و علم جدید را ناچیز میشمرید، آگاهی از ادیان دیگر را برای فهم اسلام و نه ردّ آن ادیان، ضروری نمیدانید، نگرش انتقادی به مبانی آن علوم را بر نمیتابید، هر سخن جدید را شبههافکنی و یا بدعت میشمرید، به نواندیشی در پرتو وحی دعوت میکنید ولی از بحث فلسفی دربارۀ چگونه فهمیده شدن مصحف شریف (قرآن) خودداری میکنید و آن را تفسیر به رأی مذموم میشمارید، و در یک کلام، شما نمیخواهید دگماتیسم کلامی وفقهی را کنار بگذارید و به معنای کامل کلمه اهل تحقیق شوید. شما چون فکرتان را تنها به دائره محدود مؤمنان و متدینان سنتی و بیش از همه به عوام معطوف کردهاید نمیدانید نسل جوان درس خوانده و مسلمان در عصر حاضر ــ خصوصاً در ایران ــ چگونه به شدت دچار نهیلیسم شده است. نمیدانید پاسخهای سنتی عالمان دین و اعمال آنها با پرسشهای نسل امروز دیگر هیچ نسبتی برقرار نمیکند و این نسل، هیچ پیام معنوی از آن پاسخها و از آن اعمال نمیشنود. در ارتباط با مسائل سیاسی و اجتماعی هم چه جائی بهتر از کنج عافیت؟!
کوشش صاحب این قلم برای طرح هرمنوتیک فلسفی Hermeneutik و فلسفههای جدید زبان در محافل علمی ـ دینی از ثمرات همان آشنائیها است که از آن مسرورم. بدانید در عصر حاضر هیچ محقق و مفسر متون دینی بدون آگاهی کافی از این دانشها نمیتواند کوشش علمی ارزشمندی انجام دهد. هرمنوتیک فلسفی جدید به معنای اعم آن که تقریباً از سه قرن پیش در عالم فلسفه ظاهر شده مسأله «فهمیدن» را بررسی میکند، مقدمات غیرتجربی فهمیدن را به صورت فلسفی تجزیه و تحلیل مینماید و عاقبت به فهمیدن «بودن انسان» و «بازفهمی سنت» و «زندگی در جهان متن» و مانند اینها میرسد. فلسفههای جدید زبان هم از این مباحث انفکاکناپذیر است. این مباحث فلسفی سرنوشتساز هنوز در حوزههای علمیه اسلامی به درستی راه نیافته است. به استثنای عدهای کاملاً معدود، در آنجا هنوز چنین تصور میشود که مباحث الفاظ علم اصول، حجیت ظواهر و مانند اینها برای فهمیدن کتاب و سنت و تفسیر آن و دفاع مدلل از آن فهمیدن و تفسیر و تأسیس آن فهمیدن و تفسیر بر یک تئوری فلسفی محکم در این باب کفایت میکند. همه میگویند چنین یا چنان میفهمیم ولی کسی به صورت فلسفی نمیپرسد که اصلاً فهمیدن چیست. تفسیر نوشتن برای عوام غیر از آن تفسیر است که بتوان در محافل علمی جهان با موازین علمی از آن دفاع کرد و به آن اعتبار بخشید. اگر این سخن را قبول ندارید در چند محفل علمی (و نه سیاسی و یا اعتقادی) بینالمللی شرکت کنید تا بر شما روشن شود که مقیاسها و روشهای رائج در حوزه علمیه برای هماوردی در صحنههای علمی جهان امروز تا چه اندازه ناکارآمد است.
متأسفانه شما این مباحث فلسفی را آنقدر ساده میگیرید که با استناد به دو سه کتاب فارسی دست دوم، در فصلنامه علم کلام اسلامی با قلم خودتان علیه هرمنوتیک ردیه مینویسید! به علت همین سادهانگاریهاست که شما از معنای واژه تفسیر، در نظریه «قرائت نبوی از جهان» غافل ماندهاید و تصور کردهاید مراد من از تفسیر در آنجا، بکار گرفتن یک سلسله مقدمات عقلانی برای فهم جهان است و نتیجه گرفتهاید که اگر پیامبری این باشد پس وحی کجا میرود؟!
صاحب این قلم در چندین مورد از مقاله قرائت نبوی از جهان(1) تصریح کردهام که مراد از تفسیر در این باب، «عین تجربه «نمود» دیدن همه موجودات و ارجاع شهودی همه آنها به ذات باریتعالی» است و در این باب تجربه و فهم و تفسیر یک حقیقت است، نه اینکه آنچه تجربه میشود به صورت عقلانی تفسیر میگردد تا چه رسد به اینکه منظور از تفسیر صرفاً تفسیر عقلانی و تهی از تجربه باشد. این نوع از تفسیر متحّد با تجربه همان است که از آن به «تجربه هرمنوتیکی نبوی» در آن مقاله یاد کردهام و برای تفهیم آن در همان مقاله تقریر یکی از فلاسفۀ معاصر را هم به عنوان نمونه آوردهام و اینگونه تجربه نبوی را معلول امداد الهی وحیانی دانستهام.
علاوه بر آنچه گفتم گویا شما آموختن الهیات مسیحیت را هم عیب میشمرید و اگر یک مسلمان در کلاس تعلیم الهیات مسیحی حاضر شود او را مستحق ملامت میدانید. به جنابعالی یادآور میشوم که بسیاری از موضوعات قرآن کریم بهویژه موضوعات مربوط به یهودیت و مسیحیت و بسیاری از مسائل عمده کلام اسلامی که شما سرپرستی آن را در حوزه علمیه برعهده دارید جز با آگاهی کامل از تاریخ الهیات مسیحی و یهودی قابل فهم نمیباشد. شما که هم متکلم هستید و هم مفسّر چگونه آموختن مسیحیت را بر یک محقق مسلمان خرده میگیرید؟
حقیقت این است که تفاوت امثال من با امثال جنابعالی در رها شدگی ما از دگماتیسم کلامی و فقهی و متوقف ماندن شما در آن است. جز این، شما و من هر دو یک خدا را میپرستیم و از یک خدا سخن میگوییم و آن خدای محمد(ص) است.
3. شما نوشتهاید:
«بالاتر از این وی (صاحب این قلم) در بخشهائی از سخنان خود نظریۀ مارکسیستها درباره کل ادیان و پدیده وحی را منعکس کرده است که میگویند اصل دین ساخته بشر است و جنبه متافیزیکی ندارد… مارکسیستها واقعیت دین را به نوعی ساخته و پرداخته کاهنان و جادوگران میدانند… وی (صاحب این قلم) میگوید «بنابرین دین هم از انسان شروع میشود، فلسفه هم از انسان شروع میشود، علم هم از انسان شروع میشود، هنر هم از انسان شروع میشود. این تعبیر را که دین ماورائی است بنده معنای درستی برایش نمیبینم… چون بنده اصلاً دین و دینداری را کار خود آدمی میدانم». سپس نوشتهاید:
آیا تکرار سخن مارکسیستها نواندیشی دینی به حساب میآید یا تقلید کورکورانه؟».
حال، من از شما میپرسم در این بخش از نوشتهتان که عین سخنان مرا داخل گیومه نقل کردهاید چرا در نقل خود رعایت امانت ننمودهاید و فقط جملاتی را آوردهاید که خواستهاید آنها را دستاویز حمله قرار دهید؟
من در اینجا جملات منقول از آن سخنرانی را به صورت کاملتر میآورم و آنگاه خوانندگان را به داوری میطلبم:
«بنده هیچ وقت این تعبیر را بکار نمیبرم که دین چیزی است که از جای دیگر آمده… آن چیزی که ما به آن دین میگوئیم، یعنی سلوک معنوی آدمی… آدمی یک کار میکند که کار علمی است، یک عمل میکند که عمل فلسفی است، یک عمل دیگر انجام میدهد که عمل هنری است، عمل دیگری هم انجام میدهد که عمل دینی است. در آن عمل دینی سعی میکند از زندگی روزانه فراتر برود و یک عمقی را درک کند و به اصطلاح افق معنوی درونی خودش را گشودهتر کند کسی که اهل این کار است دین دارد. در قرآن گفته شده انّ الدین عندالله الاسلام. دین در نظر خدا اسلام است… معنای اسلام تسلیم شدن است و تسلیم شدن کار انسان است، یعنی اینکه انسان مقاومت نکند در برابر اراده خداوند که این عالم از اراده خداوند به وجود میآید… در این فعالیت علی الاطلاق خداوند در هستی و این تجلیات خداوند که از هر گوشه خود را نشان میدهد، (ما دینداران) مقاومت منفی نشان نمیدهیم و با آن هماهنگ میشویم و با آن پیش میرویم که معنای «انا لله و انا الیه راجعون» هم همین است… بنابراین دین هم از انسان شروع میشود… البته در طول تاریخ کسانی آمدهاند و ارشاد کردهاند انسان را در مسیر دینداری… ارشاد کرده است خدا مردم را به دینداری… از طریق پیامبران که دیندار باشید این راه را بروید، این سلوک معنوی را بکنید… بنابراین این تعبیر را که دین «ماورائی» است برایش معنای درستی نمیبینم».
آقای سبحانی! آیا این سخنان که آوردهام نظریه مارکسیستها است؟ آیا مارکسیستها از سلوک معنوی انسان (به سوی خدا)، فعالیت علیالاطلاق خداوند و تجلیات او در هستی، از «انا لله و انا الیه راجعون» و ارشاد انسان به وسیله پیامبران سخن میگویند؟!! آیا آنچه من گفتهام بیان دیگری از محتوای آیه «فاقم و جهک للدین حنیفا فطرة الله التی فطر الناس علیها» (قرآن) و «لیستادوهم میثاق فطرته و یذکروهم مسمی نعمته» (نهجالبلاغه) نیست؟! اگر در باب تعریف دین با صاحب این قلم اختلاف نظر دارید؟ چرا برای تخریب نظر وی انکار واضحات میکنید و میگوئید این نظر همان حرف مارکسیستها است. علاوه بر این مهم است یادآور شوم که مارکسیستها دین را انعکاس «زیربنای اقتصادی» جامعه در «روبنای فرهنگی» آن میدانند و این مطلب به کلی غیر از این است که کاهنان و جادوگران دین را پرداختهاند.
4. شما به منظور برحذر داشتن من از بد فهمیدن مدرنیته و خلط ثابتات با متغیرات در مقام تعریف مدرنیته هم برآمدهاید و چنین نوشتهاید:
«مدرنیته» یعنی تطبیق زندگی براساس دادههای نو در مسائل اجتماعی، سیاسی، و فردی و بهداشتی جای گفتگو نیست، ولی در این میان باید، جایگاه مدرنیته را به دست آورد. در مسائل مربوط به جهان آفرینش، و قوانبن حاکم بر آن، جایگاهی برای مدرنیته نیست، زیرا قوانین حاکم بر جهان هستی ثابت و پابرجاست. جدول ضرب فیثاغورث هزاران سال است، حاکمیت خود را حفظ کرده و قوانین شیمی مثل قانون ارشمیدس و سایر علوم در آنجا که نتایج قطعی دارند، جای مدرنیته نیستند. در مسائل دینی، باید بین امور ثابت و متغیر فرق نهاد، مسائل متغیر، لباسهای مسائل ثابت هستند، که مطابق زمان، لباس عوض میشود، اما اصل و ریشه ثابت و پایدار است، از این روی، مسائل حفظ عدالت، و عمل به پیمان یا پاداش نیکی به نیکی، صبر و استقامت، در راه هدف، و حفظ کرامت انسانی و دهها اصل عقیدتی و اخلاقی، از اصول ثابت اسلام هستند، که هیچگاه دگرگونی نپذیرفته و تابع مدرنیته نمیشوند.
اما لباس این اصول، مثلاً شیوههای بسط عدالت در جامعه، قابل دگرگونی است، اگر مسلمانان، پارلمان را پذیرفتهاند چون پارلمان، ابزاری است برای بسط عدالت، و اگر برای کشور قانون اساسی تنظیم کردهاند، به خاطر این است که پارلمان که برای برنامهریزی اجرایی قوانین اساسی تلاش میکند از اصول آن تخطی نکند».
نمیدانم این تعریف مدرنیته (تجدد) را از کجا آوردهاید. مدرنیته آن چنان پدیده ساده نیست که هرکس یک تعریف دمدستی از آن بدهد. اگر سری به کتابهای فلسفی و جامعهشناسی بزنید خواهید دید پهلوانان این دو رشته، در تعریف این تحول بنیادین که در زندگی بشر اتفاق افتاده تا چه اندازه کوشش عمیق فلسفی و علمی نشان دادهاند، تا چه اندازه با احتیاط سخن گفتهاند و در عین حال تا چه اندازه آراء آنان در تعریف مدرنیته متفاوت شده است. در اینجا مجال پرداختن به آن آراء نیست و تنها یادآور میشوم که درست برخلاف شما که قلمرو مدرنیته را به مسائل اجتماعی، سیاسی و فردی محدود کردهاید محققان مهمترین مؤلفه مدرنیته را مؤلفه «معرفتی» آن دانستهاند. بنیاد مدرنیته این است که انسان مُدرن سعی میکند معرفت را فقط با معرفت توجیه کند و در این کار بیرون از معرفت را که دسترسی به آن ندارد تکیهگاه خود قرار ندهد. این مؤلفه مهم آنچه را شما قطعیات جاودانی شمردهاید متزلزل کرده است. دوران مدرنیته دوران دور شدن از یقین و اطمینان و آغشته شدن به شکها است. همان مسائل اجتماعی و سیاسی که بدان اشاره کردهاید امروز بر فلسفهها و دانشهای جدید تکیه کردهاند و ثابتات گذشته در این باب فرو ریخته است.
صاحب این قلم در سخنرانی اصفهان یا جای دیگر اعتبار اصول درجه اول اخلاق یا کلیات عقائد را نفی نکرده تا لزوم تعهد به این اعتبار را یادآور شوید. ظاهراً شما یک معنا و تعریف ثابت برای عدالت قائل هستید و تغییرات را فقط در شیوههای بسط عدالت میدانید. اما تاریخ فلسفه حقوق و اخلاق و سیاست به وضوح نشان میدهد که عدالت معنا و تعریف واحد و ثابت نداشته است. میتوان اقلاً ده تعریف عمده و اساسی برای عدالت شمرد که هرکدام از آنها نظر عدهای از فیلسوفان را منعکس میکند. صاحب این قلم تعریف ثابت برای عدالت قائل نیست و هر وقت در گفتهها و نوشتههای خود از عدالت سخن گفته به وضوح بیان کرده که منظور وی از التزام مسلمانان به عدالت چیست. من تصریح کردهام که در عصر حاضر مسلمانان باید خود، تعریفی عقلانی و مقبول و قابل دفاع از عدالت دهند و سازماندهی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی خودرا بر آن استوار سازند. گفتهام چنین تعریفی نهایتاً به پذیرفتن «حقوق بشر» به عنوان اساس سازماندهی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی میرسد.
صاحب این قلم به عنوان یک مسلمان، از آن رو میتواند چنین نظر دهد که احکام فرعی اجتماعی کتاب و سنت را «تاریخی» تفسیر میکند و نه فقهی. تفسیر تاریخی این است که وی با مراجعه به کتاب و سنت و تاریخ اجتماعی حجاز در عصر رسول(ص) آن «معنا و نقش اخلاقی» را جستجو میکند که آن احکام اجتماعی در زمینه اجتماعی ـ تاریخی مشخص خود داشتهاند. نگارنده این سطور معتقد است آن معناها و نقشهای اخلاقی مجموعهای از جهتگیریهای کلی را در مسیر زندگی اخلاقی انسان نشان میدهد و آنچه یک مسلمان در زندگی اجتماعی و فردی خود باید به آن التزام داشته باشد رعایت آن جهتگیریهای اخلاقی است و نه شکل آن احکام فرعی (این مطلب را در مقالات مختلف و از جمله در بخش آخر مقاله قرائت نبوی از جهان(1) با استناد به آیات قرآن و بدون ابهام توضیح دادهام) صاحب این قلم از این مطلب کاملاً آگاه است که تفسیر تاریخی آیات و روایات مربوط به احکام فرعی اجتماعی، به کلی غیر از تفسیر متداول فقهی آنها است که از اواسط قرن دوم هجری در میان مسلمانان تثبیت شد و بخش عظیمی از «علم فقه» را به وجود آورد. اما وی نه تنها از تغییر روش تفسیر فقهی به تاریخی در عصر حاضر بیمی به خود راه نمیدهد بلکه از باب التزام به منطق درونی اخلاقی کتاب و سنّت این تغییر را در عصر حاضر ضروری میشمرد. روش تفسیر فقهی از آسمان نیفتاده تا نتوان کنارش نهاد، روشی بود که مسلمانان آن را اقتباس یا ابداع کردند و قرنها خوب یا بد با آنان زندگی نمودند. در عصر حاضر نه تنها هیچ دلیل قانع کنندهای برای حفظ آن در مسائل اجتماعی و سیاسی وجود ندارد بلکه دلائل روشن برای ضرورت کنار نهادن آن وجود دارد.
آقای سبحانی! اما شما که از نصّگرائی فقهی دست بر نمیدارید، و حکام فقهی فرعی را چنان جاودانه میشمرید که حتی تعدیل ارث برای زنان از همسران را در باب عرصه و اعیانی توسط مجلس شورای اسلامی بر نمیتابید خوبست توضیح دهید منظورتان از شیوههای پارلمانی بسط عدالت در عصر حاضر و مانند آن چیست. در نظر شما عدالت معنای ثابت و غیرقابل تغییر دارد و فقط شیوههای بسط آن تغییر پیدا میکند، بفرمائید این معنای ثابت را از کجا و با چه استدلالی به دست آوردهاید و شما پارلمان را که جز بر مبنای حاکمیت انسان بر تنظیم زندگی اجتماعی خود معنائی درست نمییابد با نصگرائی فقهی و التزام به جاودانگی احکام مربوط به زندگی اجتماعی، بدون دچار شدن به گسستگی منطقی چگونه جمع میکنید؟
5. شما عاقبت به مسأله جنجالی عصمت پرداختهاید و چنین نوشتهاید:
«یکی از اندیشههای ابتکاری این نواندیش دینی این است که عصمت پیامبران را زیر سؤال برده بلکه انکار کرده است… مرد محقق و نواندیش باید در مسألهای مانند عصمت انبیاء تاریخ مسأله را از قرنهای نخست تا به امروز بررسی کند و ادله طرفین را با هم بسنجد آنگاه اظهار نظر کند تا دچار این توهم نشود که آنچه او میپندارد فکر جدیدی است. تازه آنچه شما (صاحب این قلم) میگوئید نظر «حشویه» است که بزرگان اهل سنت از آنها تبری میجویند».
در این شک نیست که تأکید شما روی تاریخ پیدایش مسائل کلامی کاملاً صحیح است اما از شما میخواهم موضوع تاریخی بودن را به مسائل کلامی محدود نکنید. عقائد کلامی مسلمانان هم تاریخ پیدایش و تحول دارند و درست به همین دلیل اعتقادات اسلامی فرموله شده دینی هم تاریخ پیدایش و تحول دارند. در باب عصمت نه تنها مسألۀ کلامی عصمت بلکه اعتقاد دینی به عصمت هم تاریخ پیدایش و تحول دارد. و بر گونههائی از تفسیرهای اختلافی قرآن و روایات و یا استدلالهای عقلانی اختلافی استوار شده است و این مطلب قابل انکار نیست. پس از این یادآوری از شما میخواهم به متن آنچه در سخنرانی اصفهان در ارتباط عصمت و گناه گفته شده توجه کنید:
«آنچه مسلّم است و از قرآن بدست میآید و از اظهارات خود پیامبر به دست میآید این است که پیامبر در آن وظیفه اصلی که برعهده داشته عصمت داشته است. به این معنا که او وظیفهاش دعوت به خدای یگانه بوده و هیچوقت از دعوت به خدای یگانه منحرف نمیشد. شما سراسر قرآن را که بررسی کنید یکجا نمیبینید که پیامبر از این اصل منحرف شده باشد یعنی به غیر خدا و غیرموحدانه زیستن دعوت کرده باشد، اما معنائی بیش از این در عصمت یعنی چه… این مسأله که آیا وی مرتکب گناه میشد یا نمیشد، محل اختلاف است میان علمای مسلمانان. پارهای بودند که گفتند بلی ممکن بوده که از پیامبر هم گناهی سر بزند. این مسأله همیشه در طول تاریخ یک مسألۀ اختلافی بوده و اگر فرضاً گناهی سر میزده به آن، وظیفه اصلی دعوت هیچ لطمهای نمیزده».
شما نوشتهاید تنها «حشویة» بودهاند که عصمت را با گناه قابل جمع دانستهاند. در این باب هم از شما دقت بیشتری انتظار میرفت. تنها دو فراز از دو کتاب معروف و معتبر کلامی از شیعه و سنی را در اینجا نقل میکنم تا روشن شود که نه تنها حشویه بلکه بسیاری از متکلمان برجسته اهل سنت هم عصمت و گناه صغیر را قابل جمع دانستهاند:
«متکلمان در باب عصمت نبی اختلاف کردهاند، معتزله صدور گناهان صغیره از پیامبران را، به صورت سهو، یا تأویل یا بر این اساس که ثوابهای فراوان آنها گناهانشان را جبران میکند جایز دانستهاند. اشاعره و حشویه نیز گفتهاند صدور گناهان صغیره و کبیره به استثنای کفر و دروغ از پیامبران جایز است. امامیه گفتهاند پیامبران باید هم از گناهان صغیره مصون باشند و هم از گناهانکبیره»
کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، علامه حلی، مسأله سوم، از «مقصد» چهارم.
«صدور گناهان صغیره از پیامبران به صورت عمد را جمهور متکلمان اسلام (به استثنای جبائی) جایز دانستهاند. روافض (فرق شیعه) صدور هرگونه گناه اعم از کبیره و صغیره را جایز ندانستهاند» شرح المواقف جرجانی، موقف ششم، مقصد پنجم.
پس اگر صاحب این قلم در آن سخنرانی جواز یا عدم جواز صدور گناه از پیامبران را یک مسأله اختلافی در میان علمای اسلامی شمرده نادرست نگفته است. شما به چه چیز اعتراض میکنید. در فراز دیگری از آن سخنرانی هم مطالبی آمده که میرساند پیامبر اهل «مجاهده با نفس» بودهاند و به روایتی هم از رسول اکرم در این باب استناد شده و این عمل یکی از فضیلتهای آن بزرگوار بشمار آمده است.
من از شما میپرسم آیا نقل اختلاف آراء و عقائد و بیان مجاهده با نفس پیامبر، انکار عصمت پیامبر است؟ واقعاً شما و آقایان دیگر بر سر کدام انکار موهوم چنین جنجال راه انداختهاید؟!
6. شما در جای دیگری از نوشتهتان ادعا کردهاید صاحب این قلم چون از شیوع دعانویسی در تبریز سخن گفته به مردم شصت سال پیش تبریز اهانت کرده است. شما تعبیراتی از آن سخنرانی را از متن کامل آن جدا کردهاید و چنین وانمود کردهاید که من گفتهام دینداری مردم تبریز در شصت سال پیش جز مراجعه به دعانویسان نبوده است! یا در آن زمان پزشک در تبریز وجود نداشته است! چه کسی با خواندن متن کامل آن سخنرانی جز این میفهمد که از تبریز فقط به عنوان یک نمونه و مثال سخن به میان آمده و چه کسی منکر این مطلب میتواند شود که در شصت سال قبل در تمام ایران به مراتب بیش از امروز جهت علاج بیماریها به دعانویسان مراجعه میشده و با رشد و پیشرفت پزشکی در ایران رونق این کار کم شده است. واقعاً شما با این تفسیرهای بیمعنا و مضحک دنبال چه هستید؟! آن مردم آگاه و آزادیخواه و خوش سابقه در سیاست که تبریز وطن آنها است خود میفهمند اظهارات شما درباره مردم تبریز به چه منظور صورت میگیرد!
7. شما درباره عنوان سخنرانی من «انتظار ما از پیامبران» نوشتهاید: «این عنوان نوعی اندیشه وارداتی است و تعبیر صحیح آن است. انتظار دین از بشر یا انتظار خدا از انسان چیست» اعتراض کردهاید که چرا درباره مقامات و فضائل پیامبران سخن نگفتهام و چرا به تقویت ایمان شنوندگان نپرداختهام.
اولّا به شما عرض میکنم: نسبت دادن انتظار به خدا و یا دین هر دو آشکارا نادرست است. انتظار یک حالت روانی در انسان است و فقط در جهان انسان معنا و مفهوم دارد. خدا منزه از صفات انسانی است و نمیتوان به او انتظار نسبت داد و پرسید انتظار خدا از بشر چیست. دین هم چنانچه گفتهام سلوک معنوی انسان است و نمیتوان پرسید سلوک معنوی انسان از ما چه انتظار دارد. پرسش معنادار صحیح همین است که بگوئیم انتظار انسان از خدا یا سلوک معنوی خود یا از پیامبران چه میتواند باشد. متکلمان قدیم ما با طرح این سوال که انسانها چرا باید به دعوت پیامبران ترتیب اثر دهند و دادن این پاسخ که «دفع ضرر محتمل» عقلاً واجب است تلویحاً به نقش انتظار انسان از خدا و پیامبر در فهم سخن آنها اعتراف کرده بودند. امروز هم در مباحث هرمنوتیک جدید، توجه به نقش بسیار مهم انتظارات مفسر یک متن در فهم آن متن و جهتگیری تفسیر وی بسیار برجسته دیده میشود. کسی که از پرسش «خدا از انسان چه انتظار دارد» حرکت میکند از همان آغاز در وادی گمراه کننده انسانوارانگاری Anthropomophismus میافتد و دچار چنان دگماتیسم غیر قابل علاج میگردد که در همه مراحل تفسیر متون دینی و یا دین ورزی شخصی، گریبان او را رها نمیکند.
ثانیاً امثال صاحب این قلم غالباً برای تعلیم در دانشگاهها سخنرانی میکنیم و نه برای تقویت مستقیم ایمان شنوندگان که البته یک عمل بسیار شریف است. ما میخواهیم سطح دانش و توانایی شنوندگان را بالا ببریم تا خود بتوانند خود، متون و منابع دینی را بفهمند و تفسیر کنند و همیشه در قیمومت دیگران نمانند. کوشش ما برای رفع «عوامیّت» صورت میگیرد نه تثبیت «عوامیّت» هدف جهد ما این است که ایمان دست آورد معرفت و تجربه خود انسانها باشد و نه محصول تلقین و تقلید! البته ارزش ارشاد شدن معنوی مورد انکار کسی نیست.
8. جناب آقای سبحانی! شما در پایان اظهارات خود گفتهاید «الم نربِّک فینا ولیداًو لبثتَ فینا من عمرک سنین» (قرآن، 18/26) و از من خواستهاید نمک نشناسانه قد علم نکنم: اگر مشکل شما با من همین است خیالتان کاملاً راحت باشد، که من در برابر هیچکس قد علم نکردهام و اهل تنافس نیستم وگرنه طور دیگری زندگی میکردم. اما در برابر حقیقت متعهد هستم و آنچه را حقیقت تشخیص دهم در حد امکان بیان میکنم و در مقام عمل هم بر آن پای میفشارم. از حملههائی که در این راه علیه من انجام میشود دفاع میکنم و این وظیفه اخلاقی من است. من از نقدهای علمی از صمیم قلب استقبال میکنم و از آنها میآموزم و از ناقدان سپاسگزار میشوم. شما هم بیایید به جای درانداختن و اشاعه جدلهای بیثمر ولی عوامپسند، سطح گفتمان خودتان را با جهان معاصر هماهنگ کنید و به رشد و تعالی فرهنگی مسلمانان در عصر حاضر یاری رسانید و بر عوام نگاهداشتن مردم اصرار نورزید.
پس از همه اینها یادآور میشوم که مدعای اصلی سخنرانی اینجانب در اصفهان این بود که میتوان هم مسلمان بود و هم با حقوق بشر زندگی کرد. بهتر نبود شما و سایر آقایان معترض به جای جنجال انگیختن دربارۀ مطالب حاشیهای به محتوای اصلی آن سخنرانی میپرداختید و در آن باره سخن میگفتید؟ آیا بحث حقوق بشر و دفاع از آزادی و عدالت و کرامت انسان در نظر آقایان، آن قدر حقیر و ناچیز است که باید به کلی مسکوت گذاشته شود؟!
در پایان این نامه توجه جنابعالی را به آیه شریفه ذیل جلب میکنم:
«و لا تقف ما لیس لک به علم انّ السمعُ و البصرَ و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسؤلاً» (قرآن36/17)
محمد مجتهد شبستری
خدمت آیة الله جعفر سبحانی
پس از سلام و تحیات اظهارات شما را در خبرگزاری فارس خواندم. به علت آشنایی تقریباً 55 ساله که میان من و شما وجود دارد، از آن اظهارات واقعاً متأثر و متأسف شدم. تأثر و تأسف من از این بابت است که می بینم یک عالم دینی که بیش از 60 سال در حوزه علوم اسلامی زحمت کشیده و اخیراً پا در قلمرو مرجعیت دینی گذاشته، عاقبت زبان عوامانه ای را به کار گرفته که «اهل بخیه» آن را «زبان مارکِشی» می نامند. اهل معنا حسن عاقبت می طلبند ولی این عاقبت خوبی برای شما نیست. نمی دانم در سالهای اخیر چه کسانی شما را احاطه کرده اند که چنان سخن می گویید و چنان عمل می کنید. پس از پایان کامل تعطیلات (بعد از 13 فروردین 88) که اهل بحث و نظر دوباره مجال خواندن و اندیشیدن می یابند به صورت مشروح به اظهارات جناب عالی پاسخ خواهم داد ولی آن زبان را که شما به کار برده اید به کار نخواهم برد.
محمد مجتهد شبستری
اظهارات آیة الله سبحانی پیرامون «نظریه قرائت نبوی از جهان» مجتهد شبستری و سخنرانی دانشگاه اصفهان
سه شنبه 27 اسفند 1387
اظهارات آیة الله جعفر سبحانی پیرامون «نظریه قرائت نبوی از جهان» مجتهد شبستری و سخنرانی در دانشگاه اصفهان
به گزارش خبرنگار آئين و انديشه خبرگزاری فارس حضرت آيتالله سبحاني از مراجع عظام تقليد و از متفكرين و بزرگان كلام اسلامي در پاسخ به درخواستهاي طلاب و دانشجويان و جمعي از اصحاب انديشه براي اعلام نظر درباره سخناني كه اخيرا در دانشگاه صنعتي اصفهان توسط محمد مجتهد شبستري (برای مطالعه اصل سخنرانی مورد نقد اینجا کلیک کنید) عنوان شد مطالبي نوشتهاند كه توسط دفتر ايشان جهت انتشار در اختيار گروه آئين و انديشه خبرگزاري فارس قرار گرفته است.
حضرت آيت الله سبحاني در مقدمه نوشتار خود آورده است: آيين اسلام، بشر را به تفكر و انديشيدن دعوت نموده و آن را يكي از نشانههاي ايمان راسخ در انسانها دانسته است، آنجا كه ميفرمايد:
« … و در آفرينش آسمانها و زمين ميانديشند و ميگويند: بارالها! اينها را بيهوده نيافريدهاي!»
در آيهاي ديگر، هدف از نزول قرآن را تدبر در مضامين و دستورهاي آن ميداند و ميفرمايد:
«اين كتابي است پربركت كه بر تو نازل كردهايم تا در آيات آن تدبر كنند و خردمندان متذكر شوند.»
در روايات اسلامي آمده است: يك لحظه انديشيدن از عبادت هفتاد سال، برتر و بالاتر است. بنابراين، نوانديشي ديني بر اساس تدبر و تفكر، خواسته اسلام است و يك فرد مسلمان، بايد در اصول عقايد، بر برهان و دليل تكيه كند و از تقليد بيدليل بپرهيزد.
ولي متاسفانه برخي از افراد، با استفاده از اين لفظ زيبا، در پشت سر آن مفهوم ديگري را القا ميكنند و آن اين كه انديشههاي غريبان، بالاخص متكلمان مسيحي را با ادبيات روز به هم آميخته و آن را به اسلام نسبت ميدهند و ميگويند ما پيرو انديشه ديني هستيم و اسلام هم كه با نوانديشي هماهنگ است!
* غربيان بعد از ماركسيسم براي «اسلام زدايي» برنامهريزي كردهاند
آيت الله سبحاني در ادامه به ريشههاي انديشه گفته شده در دانشگاه صنعتي اصفهان پرداخته و آورده است: ساليان درازي است كه غربيان، براي «اسلام زدايي» برنامهريزي كرده و اساس برنامه آنها را تشكيك در نبوت پيامبر اسلام، تشكيل ميدهد. ولي با تجربه دريافتند كه تشكيك به صورت صريح و آشكار كارساز نيست اما به صورت خزنده ميتوان به مقصود رسيد. از اين جهت راه دوم را بر راه نخست ترجيح دادهاند كه به صورت خزنده به نفي نبوت و نفي اسلام برسند، بالاخص تئوريسينهاي جديد آنها از فروپاشي ماركسيسم درس آموختهاند. علت اينكه ماركسيسم فرو ريخت، آن بود كه با دين و مذهب، مقابله صريح و رو در رويي پرشتاب داشت و از اين جهت براي مبارزه با دين و دينداري كارساز واقع نشد، و لذا وقتي فرو پاشيد، مساجد و كليساها دوباره رونق گرفتند.
*«دانشنامه كاتوليك» بهترين منبع براي اين گونه نوانديشي است
بهترين منبع براي اين گونه نوانديشي «دانشنامه كاتوليك» است كه زير مدخل «اسلام» سموم خود را ريخته و آنچه توانسته است در اين مورد قلم فرسايي كرده و در اين گستره برخلاف سياست كلي، صريحا بر پيامبر و قرآن تاخته است و يكي از تفسيرهاي آن از اسلام، اين است كه ميگويد: محمد، وحي را از خدا نگرفت بلكه قرآن، ساخته و پرداخته خود اوست و او از طريق قرآن از انديشههاي خود كه در طول زندگي خويش به آنها رسيده بود، خبر ميداد. اين دانشنامه در سال 1967 به چاپ رسيده و در سال 2002 تجديد چاپ شده است.
نويسندگان دانشنامه كاتوليك چنانكه از نام آنها پيداست مسيحي كاتوليك هستند و لذا صريحا وحي محمدي را انكار كرده و آن را ساخته و پرداخته خود او دانستهاند.
* اين نوانديش در آلمان شبها به درس كلام مسيحي ميرفت
اين مرجع تقليد تصريح كرده است: مسلما فردي كه در محيط اسلامي بزرگ شده و در دانشگاهي كه دانشجويان آن مسلمانند و دعوت كننده نيز انجمن اسلامي است، نميتواند به صورت برهنه و با بيان كاتوليكي، مساله را مطرح كند. او ناچار است، با بياني ديگر اين انديشه وارداتي را تحت عنوان نوانديشي ديني مطرح كند و بگويد:
«قرآن ، تفسير پيامبر است از هستي، تفسير موحدانه پيامبر است با امداد الهي از هستي…»
اكنون سوال ميشود: بيان اين فرد نوانديش ديني كه خود را مسلمان و پيرو پيامبر ميداند با آنچه كه دانشنامه كاتوليك درباره وحي محمدي ميانديشد چيست؟
جز اينكه اين نوانديش به هنگام اقامت در آلمان شبها به درس كلام مسيحي ميرفت و از آن تاثير پذيرفته است؟
آيا كوچكترين تفاوتي بين اين دو هست؟ چرا با اين تفاوت كه آن ميگويد، من مسيحي هستم. آيين محمد (ص) را نميپذيرم، و از اين جهت ميگويم: قرآن ساخته خود اوست، ولي اين نوانديش ديني در لباس اسلام و مسلماني، همان انديشه وارداتي را با اين عبارت بازگو ميكند.
* شبستري در بخشهايي از سخنان خود، نظريه ماركسيستها را عنوان كرده است
حضرت آيت الله سبحاني يادآور شده است: بالاتر از آن اين كه، وي نه تنها نظريه كاتوليكها درباره پيامبر را بازگو كرده بلكه در بخشهايي از سخنان خود، نظريه ماركسيستها درباره كل اديان و پديده وحي را منعكس كرده است كه ميگويند: اصل دين ساخته بشر است، جنبه متافيزيكي ندارد. (و كتابهاي اراني و نوچههاي او، مملو از اين سخنان است)
بخشي از كلمات اين نوانديش اشاره به اين عقيده است كه ميگويد: «بنابراين، دين هم از انسان شروع ميشود، فلسفه هم از انسان شروع ميشود، علم هم از انسان شروع ميشود، هنر هم از انسان شروع ميشود. بنابراين، اين تعبير كه دين، ماورايي است را بنده برايش معني درستي نميبينم … چون اصلا بنده دين و دينداري را كار خود آدمي ميدانم.»
آيا تكرار سخن ماركسيستهايي ( كه خود آنها هم، اكنون از آن دست برداشته و به آن بي اعتقاد شدهاند)، نوانديشي به حساب ميآيد يا تقليد كوركورانه؟! آن هم تقليد از نظرياتي كه نادرستي خود را در عمل و تجربه ثابت كردهاند. از سوي جهان متمدن، بر اثر پيشرفت علم، كنار گذاشته شدهاند!!
شگفتا اين نوانديش ديني در آخر كلام خود از پيروي نسنجيده از افكار ديگران انتقاد ميكند و ميگويد:« اين را دوستانه ميگويم كه وقتي انسان بخواهد اهل فكر باشد اهل تعقل باشد، از عدهاي طلب ارشاد بكند، تقليد كوركورانه غلط است… تقليد كوركورانه كار درستي نيست…»
آيا پيروي نسنجيده از مسيحيان كاتوليك و بدتر از آن، از انديشههاي ماركسيستها، زيبنده يك نوانديش مسلمان است؟
* «مدرنيته» دستاويزي براي سركوب انديشههاي ديني
حضرت آيت الله سبحاني در ادامه و در پاسخ به بخش ديگري از شبهات وارد شده توسط مجتهد شبستري آورده است: شكي نيست كه انسان در كيفيت زندگي خود، پيوسته تجديد نظر كرده و زندگي فردي و اجتماعي او پيوسته رو به تكامل نهاده است. زندگي در خانههاي گلي كجا و زندگي در آسمانخراشها كجا؟ بهرهگيري از آبهاي آلوده نهرهاي باز كجا، و استفاده از آب لولهكشي بهداشتي كجا؟ حكومتهاي فردي و استبدادي گذشته كجا و حكومتهاي مردمي و نظامهاي پارلماني امروزي كجا؟ اين نوپديدهها لازمه تكامل بشر است و هيچگاه هم بشر در پله اول توقف نكرده و زندگي مردم دوران نوح با زندگي مردم روميان مسيحي بسيار متفاوت بوده است.
اسلام نيز طرفدار اين نوع تكامل زندگي است، تا آنجا كه در تقويت بنيه دفاعي يادآور ميشود: (و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه) «هر نيرويي كه ميتوانيد براي رويارويي با دشمنان آماده سازيد.»
وي ادامه داده است: در پرتو دعوت اسلام به علم و دانش، و تدبر در آسمانها و زمين مسلمانان، قدم به قدم، قلههاي علم را تسخير كردند و حلقه تمدني نوي را پديد آوردند و در اين مورد كافي است به تاريخ علوم بنگريد، بالاخص كتاب «ميراث اسلام، نوشته بيست تن از دانشمندان غربي درباره خدمات مسلمانان به جهان علم و دانش و پيشرفت تمدن گواه اين معناست.
آيتالله سبحاني تصريح كرده است: «مدرنيته» يعني تطبيق زندگي بر اساس دادههاي نو در مسائل اجتماعي سياسي، و فردي و بهداشتي جاي گفتگو نيست، ولي در اين ميان بايد، جايگاه مدرنيته را به دست آورد. در مسائل مربوط به جهان آفرينش، و قوانين حاكم بر آن، جايگاهي براي مدرنيته نيست، زيرا قوانين حاكم بر جهان هستي ثابت و پابرجاست. جدول ضرب فيثاغورث هزاران سال است، حاكميت خود را حفظ كرده و قوانين شيمي مثل قانون ارشميدس و ساير علوم در آنجا كه نتايج قطعي دارند، جاي مدرنيته نيستند.
وي افزوده است: در مسائل ديني، بايد بين امور ثابت و متغير فرق نهاد، مسائل متغير، لباسهاي مسائل ثابت هستند ، كه مطابق زمان، لباس عوض ميشود، اما اصل و ريشه ثابت و پايدار است، از اين روي، مسائل حفظ عدالت، و عمل به پيمان يا پاداش نيكي به نيكي، صبر و استقامت، در راه هدف، و حفظ كرامت انساني و دهها اصل عقيدتي و اخلاقي، از اصول ثابت اسلام هستند، كه هيچ گاه دگرگوني نپذيرفته و تابع مدرنيته نميشوند.
اما لباس اين اصول، مثلا شيوههاي بسط عدالت در جامعه، قابل دگرگوني است، اگر مسلمانان، پارلمان را پذيرفتهاند چون پارلمان، ابزاري است براي بسط عدالت، و اگر براي كشور قانون اساسي تنظيم كردهاند، به خاطر اين است كه پارلمان كه براي برنامهريزي اجرايي قوانين اساسي تلاش ميكند از اصول آن تخطي نكند.
بنابراين، نبايد مسئله «مدرنيته» بهانهاي باشد براي سركوبي انديشههاي ديني كه از وحي الهي سرچشمه گرفته و ريشه در تكوين و آفرينش و فطرت انسان دارد.
* تجديد نظر بدون دليل در مسائل عقيدتي و فلسفي كودكانه است
آيت الله سبحاني يادآور شده است: اين نوع تفكر، كاملا يك تفكر كودكانه است كه: چون در مسائل زندگي روزانه خود از وسايل و ابزار مدرن استفاده ميكنيم پس در مسائل عقيدتي و فلسفي نيز بايد هر روز تجديد نظر كنيم و بدون دليل و ضرورت آنها را به دور بريزيم و مباني جديد و وارداتي را بپذيريم.
اگر اين نوانديش ديني اصول ثابت را از اصول متغير جدا ميساخت، هرگز مدرنيته را به همه چيز گسترش نميداد.
* شبستري تحت تاثير نوشتههاي ماركسيستها قرار گرفته است
وي اضافه كرده است: ماركسيستها، واقعيت دين را به نوعي ساخته و پرداخته كاهنان و جادوگران ميدانند، و درباره دعانويسي و اينكه مردم در هنگام بيماري به دعانويسان پناه ميبرند تا از شر جن و پريها كه مايه بيماري آنها شدهاند نجات يابند، قلمفرسايي ميكنند و دين را يك مساله خرافي قلمداد مينمايند.
حضرت آيت الله سبحاني در بخش ديگري از نوشته خود آورده است: اين نوانديش ديني تحت تاثير نوشتههاي ماركسيستهاي غربي قرار گرفته و اين انديشه در مغزش جا گرفته كه مردم ديروز همه چيز را از دين و دعا ميخواستند و در زندگي امروز، همه چيز را از علم و فلسفه ميخواهند!
* اين نوانديش ديني مردم 60 سال پيش تبريز را خرافي و عقب مانده معرفي كرده است
آيتا… سبحاني در ادامه آورده است:
و درباره زندگي شصت سال پيش مردم تبريز چنين ميگويد:«من يادم هست كه 60 سال پيش در آن محلهاي كه ما در تبريز مي نشستيم آن طرف كوچه دو خانهاي بود كه يك سكويي داشت كه صاحبخانه دعانويس بود. خانه اين دعانويس خيلي شلوغ بود، بنده را هم يك دفعه برده بودند پيش آنها كه دعايي برايم بنويسند… خيلي وقت پيش دوباره رفته بودم تبريز نه از آن دعانويسها خبري هست و نه از آن خانهها، ساختمانهايي بلند ساختهاند و هرچه بخواهيم مطب پزشك اضافه شده است. ما اين را الان ميگوييم صد سال پيش كه دين مردم اين جوري نبود مراجعه به دعانويس بود. مشكلاتشان را از آن طريقها حل ميكردند… همان مردم متدين، ديگر اين انتظار را از اوراد ديني و ادعيه ديني ندارند كه بيماري آنها را شفا بدهد، ميروند پيش پزشك يعني انتظاراتي كه از دين بود كم ميشود، نكته ظريفي است.»
در اين مورد، يادآور ميشويم كه اين نوانديش ديني، نمك نشناسي كرده و مردم شجاع و روشن تبريز كه پايهگذار مشروطيت در 106 سال پيش بودهاند را تا اين اندازه خرافي و عقبمانده معرفي كرده است، تو گويي آنان مانند قبايل ابتدايي دوران نخست تاريخ بشر هميشه به جاي استفاده از علم و دانش به دعا و طلسم پناه ميبردهاند، در اطراف همان محلي كه اين نوانديش زندگي كرده است، چند پزشك حاذق، مرجع طبابت بودهاند:
1. مرحوم فيلسوف الدوله كه تحصيل كرده فرانسه و مؤلف كتاب «زندگي پزشكان جهان» است كه يك جلد آن تا حرف ص چاپ شده است.
2. مرحوم ميرزا كاظم معروف به طبيب
3. دكتر محمدعلي مجير مولوي جراح عالي مقام
4. دكتر صفي زاده پايهگذار چشمپزشكي در آذربايجان
و در سطح شهر اطباء بزرگي بودند كه هر كدام براي خود نام و نشاني داشتند مانند مرحوم دكتر حسين اردوبادي متخصص در بيماريهاي داخلي، دكتر رضي اسلامي و همچنين دهها دكتر ديگر كه داراي مطب و گرداننده بيمارستانها بودهاند.
چقدر دور از كرامت انساني است كه انسان، يك ملت بزرگ را اين همه تحقير كند!
تعاليم اسلام حاكي از آن است كه پزشك و پزشكي يكي از اركان اجتماع است. اما صادق (ع) ميفرمايد: هيچ كشوري در امور دنيا و آخرت از سه چيز بينياز نيست، و اگر اين سه چيز نباشند، زندگي آنها تباه خواهد شد:
1. فقيه و دانشمند و پرهيزگار
2. حاكم و فرمانرواي راست كردار كه مردم از او فرمان برند
3. پزشك دانا و درستكار.
* نوگرايي در پرتو وحي صورت گيرد
مسئله انتظار بشر از دين، به اين معني نيست كه بشر همه چيز را از دين ميخواهد، بلكه به معني آن است كه در مسايل بنيادي زندگي آنجا وحي از آن سكوت كرد و برعهده خود بشر نهاده، روش و نگرش را از دين بياموزد، و در پرتو آن حركت كند و نوانديشي و نوگرايي را نيز در پرتو آن و با راهنمايي آن بجويد.
خدمات اسلام به جهان پزشكي در طول قرون، براي اهل تحقيق روشن است تنها در بغداد طبق نوشته جرجي زيدان در قرن چهارم، چهارصد ماماي پروانهدار حضور داشتند.
رجوع به پزشك به اين معني نيست كه انسان دست به درگاه الهي دراز نكند و از او شفا نطلبد، زيرا دعا نيز گاهي از اسباب شفا است.
* اين نوانديش ديني عصمت پيامبران را انكار كرده است
حضرت آيت الله سبحاني در ادامه آورده است: يكي از انديشههاي ابتكاري اين نوانديش ديني اين است كه عصمت پيامبران را زير سؤال برده، بلكه انكار كرده است، و در اين مورد به دو چيز تكيه ميكند:
1. تاثير كلام مسيحي در فرهنگ اسلامي به اين بيان كه مسيحيان عيسي را خدا دانستند و مسلمانان، پيامبر را معصوم.
2. آيهها و رواياتي كه در آنها به نظر ميرسد پيامبران مرتكب گناهاني شدهاند.
درباره مطلب نخست يادآور ميشويم: مسلمانان عصمت پيامبر را از خود قرآن و حكم خرد استفاده كردهاند. دلايل عصمت در كتابهاي كلامي به صورت روشن بيان شده است. علاقهمندان ميتوانند به كتاب «منشور جاويد»، جلد 7، ص 265 تا 306 مراجعه فرمايند.
وي ادامه داده است: اصولا مسئله عصمت در نخستين قرنهاي تاريخ اسلام در ميان متكلمان مطرح بوده است. گروهي قشري به ظواهر ابتدايي برخي آيات استشهادي مينمودند، محققان مانند سيد مرتضي در كتاب «تنزيه الانبياء» و فخر رازي در كتابي مشابه به اثبات مسئله عصمت از ديدگاه عقل و نقل پرداخته و اياتي را كه دستاويز منكران بوده، به درستي تفسير كردهاند، متاسفانه اينجا جاي بازگويي اين مسايل نيست.
* آنچه اين نوانديش ميپندارد نظر «حشويه» است كه بزرگان اهل سنت از آنان تبري ميجويند
آيت الله سبحاني در ادامه آورده است: مرد محقق و نوانديش بايد در مسئلهاي مانند عصمت انبيا، تاريخ مسئله را از قرنهاي نخست تا به امروز بررسي كند و ادله طرفين را با هم بسنجد آنگاه اظهار نظر كند تا دچار اين توهم نشود كه آنچه او ميپندارد، فكر جديدي است!
تازه آنچه شما ميگوييد نظر «حشويه» از اهل سنت است كه بزرگان اهل سنت از آنها تبري ميجويند.
كجاياين نوآوري ديني و نوانديشي ديني است؟!
در اينجا سؤال ميشود كه خود اين نوانديش نيز پيامبر را در تبليغ معصوم دانسته است، آيا در اينجا اعتقاد به عصمت او، الهام گرفته از كلام مسيحيان نيست؟
شگفت اينكه نيايش پيامبران در نشانه عدم عصمت آنان گرفته و ميگويد: «ميشود كسي در خودش احساس نقص و تاريكي نكند و باز نيايش واقعي بكند؟….»
عبادت پيامبران، نشانه درك آنان از عظمت خداست و حاكي از روان پاك و صافي است كه عظمت حق را درك كرده و او را به خاطر كمال مطلق ميپرستد. و به تعبير امير مومنان (ع): «ما عبدتك… بل وجدتك اهلا للعباد»، آنان خدا را شايسته پرستش يافتهاند.
اين نوع پرستش، چه دليلي بر صدور گناه و خطا از آنها ميتواند باشد؟ آيا نبايد بين دليل و مدعا رابطهاي باشد؟ آيا ميتوان اين دو مطلب را به هم ربط داد؟
از پيامبران گناه و خطا سر ميزد، به دليل اينكه خدا را ميپرستيدند؟
* اين نوانديش ديني در روز رحلت پيامبر اكرم (ص) كوچكترين اشارهاي به مقام پيامبران ندارد
در ادامه اين مطلب آمده است:
و اما آنچه كه در دعاها وارد شده است و دستاويز اين سخنراني گرديده از قديم الايام در اين باره توضيح داده شده و مرحوم سيدبن طاووس در اين مورد، پاسخ متقني دارد كه اجمال آن را در اينجا ميآوريم!
«پيامبران مستقيما با مبداء جهان هستي مربوطند و شعاع علم و دانش بيپايان او بر دلهاي آنان ميتابد، حقايق بسياري بر آنها آشكار است كه از ديگران مخفي است، علم و ايمان و تقواي آنها در عاليترين درجه قرار دارد. خلاصه آنها به اندازهاي به خدا نزديكند كه يك لحظه سلب توجه از خداوند، براي آنها لغزشي محسوب ميشود.
بنابراين جاي تعجب نيست كه افعالي كه براي ديگران مباح يا مكروه شمرده ميشود، براي آنها «گناه» ناميده شود. گناهاني كه در آيات و سخنان پيشوايان بزرگ ديني، به آنها نسبت داده شده و يا خود در مقام طلب آمرزش از آنها برآمدهاند همه از اين قبيل است و جمله معروف كه «حسنات الابرار سيئات المقربين» (اعمال نيك خوبان، گناه مقربان خدا محسوب ميشود)، ناظر به اين حقيقت است.
آنها هميشه متوجه خدا هستند، رو به سوي او دارند هرگاه لحظهاي از اين حالت غافل شوند و به كارهاي مباحي از قبيل خوردن و آشاميدن و نشستن در مجالس كم فايده بپردازند، همين مقدار غفلت را براي خود گناه و خطا ميدانند و از خدا طلب آمرزش ميكنند. پيامبر اكرم (ص) ميفرمايد: «انه ليران علي قلبي و اني استعفر بالنهار سبعين مره»، «من گاهي بر دلم گرد و غباري مينشيند و هر روز هفتاد بار از خدا آمرزش ميخواهم.»
شگفت اينجاست كه اين نوانديش ديني در روز رحلت پيامبر اكرم (ص) و به عنوان تجليل از رسول خدا و خدمات او به جامعه انساني دعوت شده است و آنچه كه در اين سخنراني نيست، كوچكترين اشاره به مقامات پيامبران و به خصوص پيامبر اسلام و بالاخص فضايل آن حضرت و ارزشهايي است كه حتي يهوديان و مسيحيان و مادي گرايان درباره آن حضرت به آنها اعتراض كردهاند.
آخر از اين گوينده بايد پرسيد: اين همه مدت كه مشغول سخنراني بوديد و صدها ساعت از وقت شنوندگان را گرفتيد، شنونده چه بهرهاي برد؟ آيا ايمان او را بالا برديد؟ دين را در قلب او تقوي كرديد؟ يا جز ترديد و دو دلي عايد مستمع شما نشد؟!
عنوان سخنراني شما «انتظار شما از پيامبران» است ولي آنچه كه در اين سخنراني گفته نشده است، همين است. گذشته از اينكه خود اين عنوان، نوعي انديشه وارداتي است و تعبير صحيح آن اين است انتظار دين از بشر يا انتظار خدا از انسان چيست؟
* لغزش اين نو انديش ديني در سخنان اخير بيش از اينهاست
آيت الله سبحاني تصريح كرده است:
اينها يك رشته نقدهاي كلي است كه خدمت دوستان عرض شد و الا در لابلاي سخنان وي، لغزش بيش از آن است كه در اين صفحات بگنجد.
حضرت آيتالله سبحاني در پايان به آورده است: آيا شان فرزند مجتهد عالي مقامي مانند مرحوم آيت الله حاج ميرزا كاظم شبستري اين است كه روز رحلت پيامبر اعظم به جاي تجليل از خدمات آن حضرت، او را خطا كار معرفي كند؟!
آيا فردي كه نوعي نسبت به خاندان عارف والامقام مقام حاج ميرزا جواد آقاملكي تبريزي دارد بايد به جاي سخن در سلوك عرفاني پيامبران دين آنان را انديشه خود آنان بخواند.
آيا شخصي كه از دوران يتيمي و لطيمي، آيات عظامي مانند آيةالله حجت و ديگران، او را سرپرستي كردهاند و در حد امكان، به او محبت نمودهاند و در مدرسه حجتيه با سن كم، او را پذيرفتهاند، سپس تحت تربيت بزرگان حوزه، در مجله مكتب اسلام به مقام مديريت رسيده و قلم به دستش دادهاند، اين است كه اين همه محبتها را ناديده بگيرد و در جامعه اسلامي به عنوان «اپوزيسيون ديني» قد علم كند؟ اكنون چه كسي دچار پارادوكس است؟!