تحولات تاریخی دین تا عصر حاضر

نخست به تعريف مختصري از دين که پاره اي از دين شناسان بزرگ آن را مطرح کرده اند اشاره می‌کنم و سپس، به بررسي نظر پاره اي ديگر از دين شناسان ميپردازم که از پنج گونه دين و دينداري در طول تاريخ سخن به ميان آورده اند. بررسي اين پنج نوع از دين و دينداري، در پاسخگويي به اين سوال که اساساً دين و دينداري چيست؟ و دينداري هر فرد و گروه و قومي از چه مقوله اي می‌باشد؟ کمک شايان توجهي خواهد کرد.
Fridrieh Heiler يکي از دين شناسان بزرگ آلماني بر اين عقيده است که هر ديني را می‌توان در سه دايره متداخل خلاصه کرد. در مرکز دايره اول، تجربه‌هاي گوناگون ديني قرار دارند؛ در دايره دوم که محيط بر دايره اول است عقايد و ايده‌هاي ديني و در دايره سوم که هر دو دايره ديگر را در درون خويش گنجانده است، آداب و رسوم و شعائر دين جاي می‌گيرند. در واقع عقايد و ايده‌ها و همين طور شعائر و آداب و رسوم ديني، متکي بر تجربه‌هاي ديني (مثل ايمان، توکل، صبر، اميد و …) هستند و از آن‌ها تغذيه می‌کنند. بنابراين، مجموعه آنچه در اين سه دايره موجود است، اعم از تجربه‌هاي ديني، عقايد و آراء و آداب و رسوم و شعائر ديني، ساختار سمبليک هر دين ر به وجود می‌آورند.پس اگر از زاويه اي خاص به دين نظر کنيم، دين را مجموعه اي از سمبل‌ها خواهيم يافت (اعم از سمبل‌هاي گفتاري، سمبل‌هاي رفتاري و …) که پيام‌هاي ديني از طريق آن‌ها پخش می‌شوند؛ اين يک تعريف کوتاه و پديدارشناسانه از برون دين به دين است. (1)

به نظر عده اي از دانشمندان، دين به معناي يک سيستم سمبليک در پنج مرحله تاريخي به پنج گونه شکل گرفته که می‌توانيم اين پروسه را «تکامل دين در طول تاريخ» بناميم گرچه (به کار بردن واژه «تکامل» در باب دين، همواره در فلسفه تاريخ و تاريخ اديان مورد اختلاف بوده است).

اولين محتوا و شکل از دين، در ميان اقوام ابتدايي ديده می‌شود. اقوامي که زندگي آن‌ها بسيار ساده و بنابراين دين و دينداري آنان نيز بسيار ساده بوده است و حالا هم نمونه‌هايي از اين اقوام در بعضي از نقاط جهان مثل استراليا موجود می‌باشند و دانشمندان دين شناس، وضعيت آنان را از نزديک مورد بررسي و مطالعه قرار می‌دهند. وقتي اين نوع از دين را تحليل می‌کنند مشخصاتي چند خود را نشان می‌دهند. در اين نوع از دين، وقتي انسان‌ها موجودات برتر از خويش را تجربه می‌کنند و نوعي ارتباط با آنان حاصل می‌نمايند، آن موجودات برتر فقط تا حدودي از انسان‌ها برتر هستند و حتي می‌توان گفت که آن موجودات برتر، چون انسان‌هايي نيرومند تر و قوي تر هستند.در اين نوع از دين، معمولاً تجربه‌هاي ديني در هنگام «خواب» اتفاق می‌افتند و انسان‌ها در خواب با موجودات برتر از خود «يکي» می‌شوند، از همين تجربه‌هاي «خواب آلود»، اسطوره‌هايي به وجود می‌آيند که همين اسطوره‌ها منشأ تعليمات و قواعدي می‌شوند که زندگي روزانه قبيله و جمعيت با آن قواعد و مقررات اداره می‌شود. به عبارت ديگر، همه اين قواعد و مقررات، ناشي از اسطوره‌هاي ديني هستند. در زندگي اجتماعي اين انسان‌ها، نهادهاي اجتماعي هنوز از هم تفکيک نشده اند (نهاد اقتصادي، نهاد سياسي، نهاد ديني و …) همه زندگي در پرتو اسطوره و تعليمات و قواعد ناشي از اسطوره اداره می‌شود و هيچ گونه نهاد مستقلي و حتي نهاد ديني وجود ندارد. عالم دين وجود ندارد و همچنين اعمال مستقلي هم که به نام اعمال ديني در مقابل اعمال غير ديني قرار بگيرند، در ميان نمي باشند و بنابراين، دين و غير دين از هم تفکيک نشده اند. اين‌ها مشخصات مرحله و يا نوع اول از دين و دينداري هستند.

نوع دوم از دين و دينداري، در مرحله دوم قرار دارد که در آن اديان چند خدايي ديده می‌شوند؛ دين‌هايي که با چندين خدا سر و کار دارند و اساساً در همچين مرحله است که مفهوم «خدايان» به وجود می‌آيد. در مرحله اول، نه مفهوم «خدا» وجود داشت و نه مفهوم «خدايان»، اما در اين مرحله، مفهوم خدايان شکل می‌گيرد و بين اين خدايان متعدد، با انسان‌ها، فاصله بسيار زيادي به وجود می‌آيد. در واقع چون مفهوم خدا در اين مرحله پرورش يافته است، فاصله انسان و خدايان، فاصله بسيار زياد از انسان تا خداست. در اين مرحله، اعمال ديني، شکل‌ها و قواعد مستقل پيدا می‌کنند و انسان‌ها نه تنها با موجودات برتر از خود در تجربه‌هاي خواب آلود يکي نمي شوند، بلکه تا آن جا که ممکن است از خدايان فاصله می‌گيرند. در اين مرحله، انسان موجودي است و خدايان موجوداتي ديگر که در ميان آن‌ها و انسان دره اي عميق وجود دارد. به همين جهت است که در اين مرحله، دو پديده که هر دو در دين و دينداري به عنوان نقاط عطف مطرح می‌باشند، ظهور می‌يابند. اولين پديده آن است که انسان‌ها چون از خدايان جدا می‌شوند و خدايان نيز غير انسان‌ها هستند، انسان‌ها در برابر خدايان «آزاد» می‌شوند. يعني آدمي در موضع گيري خويش نسبت به پرستيدن و نپرستيدن خدايان، به مفهوم «آزادي در برابر خدايان» می‌رسد. اما اين آزادي که انسان در اين مرحله تجربه می‌کند، براي او مايه خوشوقتي نيست، زيرا همين آزادي در برابر خدايان، منشأ «ترس» می‌شود و اين جاست که پديده دوم يعني محتواي «ترس» خودش را در اديان نشان می‌دهد؛ ترس انسان از خدايان و مجازات خدايان. انسان در اين مرحله، هم «آزادي» را تجربه می‌کند و هم «ترس» را. و اين‌ها همه در مفاهيم ديني وارد می‌شوند؛ يعني همان گونه که مفهوم خدايان و مفهوم آزادي انسان در برابر خدا شکل می‌گيرد، مفهوم ترس خدا در برابر انسان نيز به وجود می‌آيد. در اين مرحله همان طور که ساير نهادها پا به عرصه اجتماع گذاشته و شکل می‌گيرند، نهادهاي ديني نيز به وجود می‌آيند و جامعه کم کم به سوي نهاد دار شدن گام برمي دارد. و از اين مرحله به بعد، اين نهاد ديني تازه شکل گرفته، داراي متوليان، اعمال، قواعد و آداب و رسوم ديني مخصوص به خود می‌گردد.

اما نوع سوم از دينداري، در مرحله اي به وجود می‌آيد که اديان بزرگ تاريخي شده در آن به وجود می‌آيند؛ اديان بزرگ دنيا مثل هندوئيسم، بودئيسم، اسلام، مسيحيت و… در اين مرحله يک تحول نويني اتفاق می‌افتد که براي انسان بسيار سرنوشت ساز است. آنچه در اديان تاريخي شده بزرگ ديده می‌شود، يک تجربه تلخ براي انسان است و آن، «تجربه تراژيک بودن زندگي» است. به عبارت ديگر در اين اديان آدمي تجربه می‌کند که ميان واقعيت زندگي روزانه و واقعيت ايده آل و مطلوب او شکاف عميقي وجود دارد و به تعبير ديگر: «آن زندگي که در اختيار آدمي است، آن چنان که مطلوب نيست و آن زندگي که مطلوب است هرگز به دست آمدني نيست.» تفطن به اين واقعيت چنان تجربه اي را در وجود آدمي پديد می‌سازد که انسان با خود می‌گويد: «من بايد نجات پيدا کنم.» بنابراين مفهوم «نجات» که در اديان گوناگون، مفهوم بسيار مهمي به شمار می‌آيد، در اين مرحله شکل می‌گيرد. چرا انسان بايد نجات پيدا کند؟ براي اين که وضع موجود مطلوب نيست و زندگي او، تهديد شده به انواع نابودشدن‌ها و رنج‌هاست و بنابراين، آدمي بايد نجات پيدا کند. هم مفهوم «نجات» در اين مرحله به وجود می‌آيد و هم مفهوم «خود». اين که ما هميشه از خودمان به «خود» تعبير می‌کنيم، اين «فردانيت»، اين «خود جداي از جهان» و اين «خود جداي از ديگران»، هميشه براي بشر وجود نداشته است. آدمي در اين مرحله است که «خود» می‌شود؛ خودي که وضعيت مطلوبي ندارد (اين نامطلوب بودن وضعيت از قياس زندگي انساني با آن خداي متشخص کامل و نامتناهي اين اديان تجربه می‌شود) و بايد انسان به وضعيت دلخواه و مورد پسند خويش برسد و نجات پيدا کند. اتفاقاتي بايد به وقوع بپيوندند و عواملي بايد دخالت کنند تا زندگي مطلوبي را که غير از اين زندگي فعلي آدمي است، نصيب او سازند، و اين «خودِ» گرفتار را نجات بدهند. حال، اين نجات دهنده، همان «امر متعال» (خداي متشخص و کامل و نامتناهي) و واسطه‌هاي اوست که سرنوشت انسان در اختيار آن‌هاست. از خصوصيات ديگر اين مرحله، آن است که روند تفکيک نهادهاي اجتماعي شدت پيدا می‌کند و اين نهادها به صورت واضح شکل می‌گيرند و هر کدام از متوليان نهادها از خود، آگاهي پيدا می‌کنند؛ سياستمداران، سياستمداران هستند؛ کشاورزان، کشاورزان هستند و متوليان دين نيز، متوليان دين و … . محتواي اين نوع از دين که در آن «خود»، «نجات» و «تجربه تراژيک بودن زندگي» شکل گرفته است، با محتواي دين و دينداري مرحله و نوع اول اساساً آدمي و خويش را از جهان و محيط و طبيعت و پيرامون خود، جدا تجربه نمي کرد و مثل کودکي که در آغوش مادر راحت لميده، با احساس اين که بخشي از اين طبيعت و هستي است، در آغوش طبيعت لميده و غنوده بود، بسيار متفاوت است.

و اما مرحله چهارم دين و دينداري به نظر اين دين‌شناسان در آغاز دوره مدرنيته يا جهان جديد ديده می‌شود. در اين مرحله نيز تحولاتي در دين و دينداري صورت و مشخصه‌هاي جديد اين نوع از دين و دينداري با «پروتستانتيسم» نمايان می‌گردد. اولين مشخصه جديد اين نوع نوين از دين، فرو ريختن اتوريته‌هاي واسطه بين فرد و خداست. در مرحله سوم، اتوريته‌هاي واسطه اي ميان انساني که مفهوم «خود» را يافته و در جستجوي «نجات» بود و خداوند پديد آمدند که «نجات» را از سوي خداوند براي انسان به ارمغان می‌آوردند. اين نظام به «Hierarchy» يعني دستگاه و ساختار معنوي و روحاني «واسطه گري ميان انسان و خدا» تعبير می‌شود که داراي سلسله مراتب خاصي است. حال در مرحله چهارم، اين «Hierarchy» فرو می‌ريزد و افراد بشر، خود را مستقيماً در برابر خداوند تجربه می‌کنند. احساس می‌کنند که می‌توانند بدون وساطت کسي يا مرجعي، با خداوند تماس گرفته و تجربه ديني و معنوي «نجات» حاصل کنند. اگر کسي يا مرجعي نيز قصد وساطت بين انسان و خدا را داشته باشد، فقط می‌تواند به عنوان يک راهنما، به امر راهنمايي همت گمارد و نه بيشتر. به عبارت ديگر، امکان اين که واسطه اي به انسان مدرن بگويد که: «من شما را راهنمايي می‌کنم تا به تجربه معنوي نائل شويد» وجود دارد؛ اما اين که بگويد: «نجات شما در دستان من است و من واسطه اثرگذار ميان شما و خدا هستم»، مورد قبول و پذيرش انسان مدرن نيست.

آدميان می‌توانند خودشان را مستقيماً در برابر خداوند تجربه کنند و هويت فردي خويش را از اين طريق به دست بياورند. در اين مرحله وقتي انسان با خداوند مواجه می‌شود توان و استعداد رو به رو شدن با امر متعال را در درون خود می‌يابد و خود را موجودي تجربه می‌کند که در عين حالي که گنهکار (داراي زندگي تراژيک است)، قادر به نجات بخشيدن خود نيز می‌باشد. بدين ترتيب فاصله بسيار زياد که ميان گناه و نجات در مرحله سوم وجود داشت از بين می‌رود و اين مساوي است با برداشته شدن فاصله بسيار زياد که ميان دنيا و آخرت وجود داشت. اين تحول بسيار مهمي است. تا قبل از اين مرحله، واسطه‌ها می‌گفتند اگر دست به سوي ما دراز نکنيد، از گناه رهايي نمي يابيد و تفسير اين گناه نيز، همان تراژيک بودن زندگي بود. پاسخ آنان به اين قبيل از پرسش‌ها که چرا زندگي تراژيک است، چرا انسان در زندگي ناموفق است؟ چرا انسان محکوم به رنج و مرگ است؟ و… اين بود که: چون «انسان ذاتاً گناهکار» است؛ آن‌ها انسان را بسيار حقير می‌شماردند و در واقع مرگ و رنج را سزاي حقير بودن او می‌دانستند. اما وقتي که انسان تجربه مستقيم رويارويي با خدا را احساس می‌کند، در خود جرأت می‌يابد و به قول پاره اي از متالهان، شجاعت زيستن و بودن پيدا می‌کند. (2) انسان وقتي می‌تواند با خداوند رويارو شود، معلوم می‌شود که پس می‌تواند با اين رويارويي نجات هم پيدا کند. در اين مرحله، «خدا»، «خود»، «نجات» و «گناه» (مفهوم‌هاي اساسي و سمبوليک عام و شامل و ديني پيشيني) باقي است، اما چيزي که اتفاق افتاده، از ميان رفتن اتوريته‌ها و واسطه‌هاست. انسان خود می‌تواند نجات پيدا کند و به اصطلاح، در اين مرحله گناهکار بودن انسان با شرافت انسان قابل جمع ديده می‌شود. اساساً در اين مرحله، انسان موجودي تعريف می‌شود که اگر گناه نکند انسان نيست و در اين باب در الهيات پروتستاني مسيحيت، سخنان بسيار زيادي بيان شده است. افرادي که در انسان شناسي صاحبنظر و صاحب دقت بوده اند در اين باب توضيح داده اند که انسان به گونه اي است که حتي در مواقعي که می‌خواهد کار خوبي انجام دهد، باز هم پايش می‌لغزد، گويي اساساً در کار انسان خللي موجود است و به همين خاطر است که نمي تواند آن چنان که بايد، قامت راست کند. حال سوال اين جاست که آيا چون اين طور است، پس شرافت انسان آلوده شده است يا اين که مقتضاي انسانيت انسان همين است و اگر همين انسان گناهکار خود، رو به خدا کند و در رويارويي با او قرار بگيرد، همين طور پذيرفته خواهد شد و خود را نجات خواهد داد؟ پاسخ اين است که شرافت او آلوده نيست و خود را نجات خواهد داد.

بنابراين در برداشت پروتستاني شکاف عميق و قاطعي که ميان دنيا و آخرت به وجود آمده بود، کم و ضعيف می‌شود. يعني دنيا و آخرت در پروتستانيسم به يکديگر نزديک می‌شوند. به همين معنا که انسان مومن در اين مفهوم، هم انسان دنيوي است و هم اخروي. به عبارت ديگر، انسان می‌تواند در همين جهان، معنويتي را در خود زنده کند که آخرت او نيز آباد بشود. انسان در همين دنيا در عين داشتن مشاغل دنيوي تولد جديدي پيدا می‌کند، نوعي ديگر زندگي می‌کند، با صفاي باطن ديگري به زندگي ادامه می‌دهد و به اصطلاح، نجات می‌يابد و آن نجاتي که به پس از مرگ منتقل شده بود، براي او از همين دنيا شروع می‌شود و تا ابد دوام پيدا می‌کند. اين همان معناي کم شدن شکاف ميان دنيا و آخرت  است. اين انسان هم دنيوي است و هم اخروی.

اين وضعيت چهارم از دين و دينداري که به شرح آن پرداختيم در آغاز دوره مدرنيته در قسمتي از دنيا ظاهر شد، اما ما اکنون و در حال حاضر، ما در وضعيت جديدي قرار داريم که مرحله پنجم از دين و دينداري در آن ديده می‌شود. در اين مرحله، يک سيستم واحد سمبليک پيشيني عام و شامل ديني که همه انسان‌ها از آن پيام بگيرند وجود ندارد، بلکه سيستم‌هاي سمبليک گوناگون به وجود آمده اند و هر کس سمبل‌هاي ديني خويش را مطرح می‌کند و به تعبير يکي از دين شناسان؛ «پاره اي از اشخاص، خودشان را يک فرقه می‌دانند.» در اديان تاريخي، مفاهيم «خدا»، «خود» و «گناه» و «نجات» به وجود آمدند و در دينداري آغاز مدرنيته، سلسله اي از تعليمات ديني پديد آمد که به انسان رويارويي مستقيم با خداوند را می‌آموخت. اما در اين مرحله جديد، مسأله انسان در دين و دينداري مسأله ديگري است و آن اين است که آدميان می‌خواهند قاعده‌ها و راه و رسم‌هاي زندگي دروني و شخصي خويش را خودشان تعيين کنند و سرنوشت خود را با مسئوليت کامل خود در دست بگيرند. در اين مرحله زندگي معنوي در پرتو قواعد و مقررات مشخص ديني از قبل موجود، اداره نمي شود. يعني اساساً براي اين قبيل از انسان‌ها نه تنها اتوريته وجود ندارد، بلکه قواعد و راه و رسم و ارزش‌ها و معيارها و حق و باطل‌هاي معتبر از پيش تعيين شده اي هم وجود ندارد و دريافتشان اين است که بايد به ساماندهي معنوي دروني خود بپردازند تا بتوانند خويش را بيابند. اين‌ها انسان‌هايي هستند که داراي اضطراب‌هاي وجودي هستند و همواره اين سوال برايشان مطرح است که چگونه می‌توانيم مسئوليت زندگي کردن را خودمان به تمامه، به دوش بکشيم؟ اين انسان‌ها در بيرون از خويش هيچ علامتي را که به وسيله آن بتوانند به سوي نجات راهيابي کنند نمي يابند. مساله اين انسان‌ها پاسخ به اين پرسش است که در جهاني که هيچ نوع چراغ هدايت در آن نيست آن‌ها چگونه می‌توانند به بلوغ و رشد دروني معنوي برسند. اين کوشش جانفرساي آن‌ها نوعي خاص از دين و دينداري در جهاني است که سراسر آن در نظر آنان تاريک است. در مرحله چهارم، اتوريته و واسطه اي وجود نداشت، اما سمبل‌هاي عام و شامل، راهنماها و يک سلسله تعليمات مورد اطمينان در بيرون از وجود آدمي حاضر بود که با آن‌ها امکان پيدا کردن راه و رسيدن به نجات وجود داشت. اما در اين مرحله و در اين محتواي جديد از دين و دينداري، براي اين گونه انسان‌ها، در بيرون از وجود آن‌ها، هيچ چيز براي کمک وجود ندارد و بنابراين آنان بايد تمام کمک را از باطن خويش طلب کنند. براي اين انسان‌ها، نه اتوريته اي مطرح است، نه تعليمات و علايم مسلم پيشين. آنان می‌خواهند با کاوش درون يا تحليل (exictance) خويش، به اين پرسش پاسخ دهند که چگونه می‌توانند روي پاي خود بايستند؟ اين انسان بايد از طرفي درون خود را تا اعماق آن بکاود و تحليل کند و از طرفي ديگر اميدوارانه اما نه با اطينان سخنان گوناگون را بشنود و به مراتب مختلف سرکشي کند تا در آخر به نتيجه اي در اين باره برسد که چگونه بايد روي پاي خويش بايستد و يک خودسازماندهي دروني معنوي در زندگي خويش پيدا کند تا زندگي اش معنادار گردد. او نمي داند کوشش‌هاي او به کجا منتهي خواهد شد؟ نمي داند پيامي خواهد شنيد يا نه؟ نمي داند پيش پاي او روشن خواهد شد يا نه؟ نمي داند تنهايي و رها شدگي جانکاه او عاقبت به کجا منتهي خواهد شد.چنين انساني دقيقاً مثل کسي است که در بياباني بي‌کران و تاريک ناگهان به وضعيت خويش آگاهي پيدا کرده است. دانسته است که در اين بيايان تنهاست، هيچ جهتي را نمي شناسد و هيچ افقي در پيش چشمانش پيدا نيست. چنين انساني هيچ راه از پيش تعيين شده‌ای براي نجات ندارد، فقط يک «توانستن» براي او مطرح است، اين که روي پاهاي خويش بايستد و مسئوليت زندگي اش را صد در صد بر دوش کشد. حداکثر اين است که ممکن است او با خود «زمزمه» کند که:
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

آنقدر هست که بانگ جرسي می‌آيد (حافظ)
اما اين که اين بانگ جرس از کدام سو می‌آيد تا بتوان به آن سوي روان شد، براي او معلوم نيست. ممکن است روزي بفهمد که آن بانگ جرس از همه جاي جهان بلند است و نه از يک نقطه معين و کار وي انطباق دائمي و لحظه به لحظه با اين بانگ جرس و دويدن در پي آن است (3) و اين کار پايان ندارد و نصيب او هم فعلاً چيزي جز همين نيست؛ تا چه پيش آيد.محتواي دين و دينداري چنين انساني با اقسام پيشين فرق فاحش دارد. پاره اي از عارفان هم، واجد اين نوع از دين و دينداري بوده اند. آن‌ها زماني توانايي قدم نهادن در سلوک را پيدا کرده اند که يک «بيداري» بسيار تکان دهنده اي براي آنان پيدا شده است. اين بيداري مساوي است با بي اعتمادي مطلق انسان به هر چه که تا کنون با آن زندگي کرده است. پس ازاين بيداري، همه چيز نقش بر آب می‌شود و همه اتوريته‌ها فرو می‌ريزند. وقتي اين اتفاق فتاد، تازه انسان توانايي عرياني پيدا می‌کند و از تمامي پوشش‌ها (اتوريته‌ها، قواعد، مراجع و…) رها می‌گردد و در اين جاست که احساس رها شدگي در بيايان بي کران تاريک پيدا می‌شود و مسئوليت «بودن» به تنهايي بر دوش خود انسان می‌افتد. اين نوع پنجم از دين و دينداري، به سرعت در جهان کنوني رو به گسترش است و واقعيتي است غير قابل انکار. نتيجه آگاه شدن از تحولات تاريخي دين اين است که بايد بپذيريم که در طول تاريخ، دين داري شکل‌ها و محتواهاي متفاوت داشته است، بايد اين واقعيت را بپذيريم که عصر جديد، عصر فروپاشي اتوريته‌ها و سمبل‌هاي عام ديني است. اگر ما اين وضعيت را به رسميت بشناسيم، مانع دين و دينداري‌هاي متفاوت نخواهيم شد. آن وقت اين سوال براي ما مطرح خواهد شد که با کدام سخن، با کدام پيام، با کدام روش خردمندانه و با کدام روش جاذب، می‌توان به کسي که در اين بيابان تاريک، قصد پيدا کردن راه نجات خود را دارد ياري رسانيم. تعداد اين قبيل جستجوگران راه حقيقت که دين داري نوع پنجم را دارند در جامعه کنوني ما هم بسيار زياد است. امّا کساني که می‌خواهند به هر قيمتي شده اتوريته و طرز تفکر خود را به آنان تحميل کنند و تنها به آن گونه دين داري اجازه حيات دهند که آنان با آن موافقند، راه جستجو گري و حقيقت جويي را براي اين افراد مسدود می‌سازند و اين کار «خيانت» به «حقيقت» است.لازمه پذيرفتن انواع دين و دينداري در طول تاريخ اين نيست که بحث درباره حقانيت انواع دين و دينداري‌ها کنار گذاشته شود، بلکه اين است که بحث حقانيت در باب دين بدون توجه به تحولات تاريخي دين (آن گونه که دين خود را نشان می‌دهد) ميسر نيست. فلسفه دين نمي تواند از «پديدارشناسي» دين جدا شود. «حقانيت» هر نوع دين و دينداري را نمي توان از «حقانيت تاريخي» آن جدا کرد.

 

پانوشت

1. نگاه کنيد به کتاب: Erscheinungsformen der religion

 

مجله آفتاب – شماره چهاردهم – سال دوم – فروردين 1381

تحريری از سخنرانی ايراد شده در کانون توحيد در رمضان 1380